جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹

ناگفته های صادق هدایت

صادق هدایت کسی که در زندگی، شاید جزء معدود نفراتی بود که او را بسیار نزدیک به خود یاقتم. کسی که خیلی از افکارش ذهن من را در برمیگرفت. انسانی که او را به نحوی معرفی کردند که جامعه او را به عنوان فردی که آثارش باعث یأس و ناانیدی و در نهایت خودکشی است بشناسند. شاید علاقه ی من به این شخصیت و شاید برای شناساندن حقیقت او حدأقل به نزدیکانم من را بر آن داشت که چند خطی درباره ی او بنویسم. کاری که میدانم زبانم از بیانش قاصر است ولی باید گفت.
هدایت به چیزی اهمیت میدهد که از نوع خودش باشد، مثل خودش فکر کند، دیدی متفاوت نسبت به اطراف داشته باشد، به طوری که تمام اتفاقات اطرافش را با چشم دیگری ببیند و چیزهایی را که دیگران ارزش میدهند ارج ندهد.
چون هدایت، زنی یا بهتر بگویم انسانی، چنین نیافت به درون خود پناه برد. درونی خسته، تنها و دلزده. گویا هدایت به دنبال بهشت گمشده اش بودو چون در این دنیا کشفش نکرد برای رسیدن به آن بهشت گمشده از مرگ یاری جست.هدایت رسیدن به مرگ را آرزویی میدید که دست یافتن به آن خوشبختی است که دیگر لازم نیست دروغ ها، فسادها و بازی های دیگران را ببیند و تحمل کند.
به نظر میرسد که هدایت به عشق حقیقی اعتقاد ندارد و عشق را عنصری سعادت بخش نمی داند. به عقیده ی او عرف، قانون و سنت به حریم عشق دست درازی میکنند و عشق را که تنها دستاورد برای رهایی انسان از تنهایی است از چنگش بیرون میکشند.
بوف کور داستانی است که هیچ شخصیتی در آن اسم ندارد. مردها شبیه به هم، و زن ها نیز شبیه به هم هستند. گاهی زن اثیری، عمه و زن خودش(زن راوی) یک نفر میشوند و گاهی پیرمرد خنزر پنزری، عمو، پدر و راوی یکی میشوند و شخصیت های داستان در دو نفر خلاصه میشوند، زن و مردی که به اصطلاح همان آنیما و آنیموس وجودی هر انسانی هستند؛ حتی میتوان گفت تمام داستان در تمام وجود یک نفر خلاصه می شود. زنی که خود را به پیرمرد خنزر پنزری تسلیم می کند، مردی که خود در آخر داستان تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود و در آخر آن عشق و آن دوست داشتن، جز مرده ای نیست که روی سینه ی مرد فشار می آورد. هدایت عشق را در بوف کور، عشقی هراسان و وهم انگیز می دید و شاید عشق در بوف کور عمیق ترین حسرت ها در لایه های تاریک زندگی اش بود. به نظر او: « عشق، آوای زیبایی است، از حنجره ی آدم کریهی که نباید از نزدیک به وی نگریست.» 
هدایت چشمان قویی داشت. چشمانی که نازک ترین و عمیق ترین لایه ها را می دید. او زندگی مردم را می دید، او می دید که همه چطور زندگی میکنند. هدایت دوست نداشت مثل آنها زندگی کند. خنده اش میگرفت و از جهالت اطرافیانش رنج میبرد. دنیا را مضحک می دید. او می دید که همه در تلاشند، از صبح تا شب میدوند ولی نمیدانند برای چه؟ عشق میورزند نمیدانند برای چه؟ متنفر میشوند، زندگی میکنند، راه میروند و حتی میمیرند اما نمیدانند برای چه؟ هدایت به این پوچی زندگی آنها لبخند میزد، لبخندی تلخ و دردناک. او دوست نداشت همانند آنها زندگی کند، دوست نداشت در موقعیت مضحک آنان قرار بگیرد.
هدایت در هر کاری، آخر و عاقبت کارش را میدید.در ابتدای راه با چشمان تیزش کار را میسنجید. چه میدید؟ نابودی، نیستی.
او از این لذت های کوتاه و زودگذر رنج میبرد و با خود میگفت: چه چیزی برای همیشه می ماند؟ چه چیزی جاودان است؟
هدایت تحمل عذاب و سختی را نداشت. هدایت تحمل به زانو در آمدن را نداشت. و برای اینکه به سختی و عذاب نیفتد، برای اینکه به زانو درنیاید قبل از اینکه این اتفاقات رخ دهند راه چاره ای می اندیشید و آن چاره "مرگ" بود. مرگی که او را از تحقیر و کوچک شدن رها میکرد. هدایت مرگ را رهایی میدید.رهایی از مشکلات، فرار از سختی ها و سربلند بیرون آمدن از گرفتاری ها. در بعضی موارد هنگامیکه به مسأله ناراحت کننده ای برخورد میکرد، چشمان تیزبینش را می بست و بی تفاوت از کنار آن رد میشد. هدایت مبارزه را دوست نداشت. برای همین آرام و بی صدا از کنار مسأله عذاب آورش عبور میکرد. اگر او در مورد مرگ می نوشت، اگر از نابودی سخن میگفت و اگر در حرف هایش یأس بود، همگی برای این است که او انسانی بود «حساس»، انسانی بود «لطیف» و انسانی بود «شکننده». هدایت به همه ی شخصیت های داستانش کمک کرد. همه آنها را از سختی و مشکلات نجات داد و به آنها اجازه نداد با زنده ماندن خود رنج بیشتری را تحمل کنند. برای همین یا آنها را به کام مرگ میفرستاد یا بی تفاوت از کنار مسئله ای عبور میداد.هدایت انسانی بود واقع گرا که واقعیات اطرافش را میدید و آنها را به تصویر میکشید، و چون با استادی تمام مشکلات و سختی ها را بیان میکرد ما را به عمق فاجعه میبرد. من با هدایت بود که فهمیدم مسائل خیلی پیش پا افتاده و معمولی گاه در اعماق خودشان فاجعه بارند، و این آگاهی چقدر دردناک است.
هدایت با چشم حقیقت می دید، با چشم حقیقت درک میکرد و با همین چشم بود که به کمک شخصیت های داستانش می رفت و با همین چشم ها بود که عمق فاجعه در زندگی همه ی ما را نشان میداد. پس او حقیقت را میگفت و حقیقت را می نوشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر