دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹

تلخ

زیبا شده بود، طوری که بار اول نتونستم بشناسمش. ولی انگار یه چیزیش شده. دیگه چشماش درخشش همیشگی رو نداره. اون جایی که تو بچگی با هم بازی میکردیم رو به خوبی یادمه. قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم اون گفت: چرا؟ فقط بگو چرا؟ من تمام بدنم میلرزید. تو چهره اش یه حالت تعجب عجیبی بود. تا حالا اینطوری ندیده بودمش. یک لحظه ترسیدم. تا اومدم فکر کنم که بگم چی چرا، گفت شاید بهتره تو هم بیای؟ حال عجیبی داشتم. میخواستم داد بزنم. انگار اصلا نمیتونستم هیچ حرفی بزنم. فقط خواستم با نگاهم بهش بگم اونطوری که اون فکر میکنه نیست. کاری که تو زندگی خیلی خواستم انجامش بدم. بلافاصله گفت: لازم نیست چیزی بگی خودم همه چی رو میدونم. گفت: داری با خودت چیکار میکنی؟ دنیا جای ساختنه نه تخریب کردن. چرا سعی میکنی منو فراموش نکنی؟ این زندگیه توئه و هیچکس جز خودت نمیتونه عوضش کنه. اینا رو که گفت نمیدونم چی شد نطقم باز شد. گفتم: تو هم مثل خیلی های دیگه گذاشتی رفتی حالا اینجا وایستادی منو نصیحت میکنی؟ که چی؟ چی بشه؟ چرا همه خیر و صلاح منو میخوان در صورتیکه فقط حرف میزنن، یه مشت حرف خرفت، خسته شدم از این حرف های که بوی دلسوزی میدن و رو هوا زده میشن. اصلا تو اگه به فکر من بودی، اندازه ی یه ذرت واسه من ارزش قائل میشدی نمیذاشتی بری! اصلا حواسم نبود که الان کجام، فقط میخواستم حرفامو بزنم. اما این حرف ها هیچ سودی به حال من نداشت. ادامه دادم و گفتم: اصلا میدونی چیه؟ مشکل خودمم. اره، من! منی که واسه همه ارزش قائلم. منی که سعی کردم انسان باشم. دلم خیلی پره انقدری که نمیتونم آخرشو ببینم. دلم شکسته از اونایی که حتی نفهمیدن چرا دوسشون دارم. خسته شدم از این همه آدمایی که هر چقدر هم بهشون محبت کنم بازم میشم آسفالتی که از ته کفششون اونا رو نگاه میکنه. آدمایی که فقط اسمم تو زندگیشونه. تو اصلا این چیزا رو میفهمی ترسو؟ کم کم حالت چهره اش عوض شد. خندید و گفت: تا اونجا که یادم میاد هر کسی برای فرار از مشکلاتش یه راهی پیدا میکرد ولی کسی زحمت حل کردنش رو به خودش نمیداد. خیلی وقت ها موقعی که میرسیدی وسط راه بهت میگن بن بسته اینجاست که باید جرأت داشته باشی و دور بزنی و یا اگه جرأتشو نداری بری توی بن بست. جایی که دیگه نیازی به دور زدن نیست و تلاشی هم نیست برای ادامه دادن. گفتم: میبینی بازم داری حرف میزنی باور کن خودم این حرف ها رو صد مدل مختلف تو مخ بقیه کردم. چرا درک نمیکنی، من کسی رو میخوام که حرف نزنه، عمل کنه. شاید خیلی وقت ها برای اینکه یک چیزی رو میخواستم به یکی نشون بدم، بدون اینکه متوجه بشه شرایطی رو ایجاد میکردم که اون فرد میفهمید اگه این کار رو بکنه ضرر کرده. بدون اینکه بهش بگم و این کار چنان تأثیری روش داشت که حرف هیچ وقت نداشت. کسی رو میخوام که درکم کنه نه اینکه هی بگه، بگو من درکت میکنم. کسی که وقتی وقت نداره برام وقت داشته باشه. اصلا چی فرقی میکنه. به قول یکی از دوستام یه همچین کسی وجود نداره. کسی که مثل بقیه نیست. کسی که بهم نشون بده دارم اشتباه میکنم و اوضاع به این بدی ها هم نیست. البته یک آدمی شاید با برخی از این خصوصیات بود اما یک ویژگی داشت که همه چیز رو خراب میکرد. یکی دیگه میگفت من دوست دارم اگه یکی باهام دوسته بهم نگه دوستم داره و از این حرفا، دوست دارم بهم نشون بده. اما هیچ وقت خودش این کار رو نکرد. چرا چیزی رو که خودش انجام نمیداد از بقیه میخواست؟ 
چیزی نگفت دستمو گرفت و گفت: بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم. باهاش رفتم. حس عجیبی بود. حسی که اواخر زیاد دچارش بودم، یه حسی مثل سقوط خلاف جاذبه، چیزی که هیچ قانونی نداشت. چیزی که دیدم منو شدیدا تحت تأثیر قرار داد طوری که تمام صورتم خیس شده بود. در همون حال چشمم رو بستم و باز کردم. همه جا تاریک بود. ساعت نزدیکای صبح بود هنوز همه خواب بودند. ولی تنها چیزی که باهام مونده بود صورت خیسم بود. شاید راست میگفت: شاید منی که حس میکنم تنهام، ناقصم یا کمبود دارم بهتره برم پشت دیوار سنگی، دل رو به دریا بزنم با سر برم تو بن بست! شاید آخرش همین باشه. من دیگه قدرت برگشتن رو ندارم.
تنها چیزی که میدونم و خودت هم میدونی اینه که اینطوری تموم نمیشه... 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر