حال این روزهای من مثل هوای تهران شده، هر کاری میکنم بهتر بشه، بهتر که نمیشه هیچ، شاید بدتر هم شده باشه. خیلی به سختی خودم را متقاعد کردم که شاید این تعطیلی ها از آلودگی، از این ویروس، از این چیزی که نمیدونم اسمش رو چی بذارم کم کنه، ولی انگار فقط داشتم برای خودم یک راه فرار که البته فرار هم نبود فقط یجور گول زدن خودم بود، درست میکردم. نه، میدونستم دارم خودم رو گول میزنم مثل خیلی وقت های دیگه. ولی این گول زدن رو دوست داشتم چون حدأقل شاید این حس رو در من به وجود میاره که میتونه وضع خیلی بهتر بشه حتی فقط برای چند لحظه. فکر کنم یک چند وقتی میشه. اوایل قیافه ام داد میزد که یک چیزیم شده تا حدی که به کارهای خیر هم برای رفع مشکل متوسل شدند! اطرافیانم را داشتم ناراحت میکردم و این چیزی بود که درد و رنج من را مضاعف میکرد. وقتی که راه حلی برای مشکل نیافتم تمام تلاش خود را بر این گذاشتم که حدأقل مانع ناراحتی اطرافیانم شوم. روی این موضوع به نتیجه هم رسیدم. این اواخر دیگر به سختی میتونستن تشخیص بدن که من حتی مشکلی داشته باشم. همین چهره ی بی مشکل برای آن ها کافی بود. کسانی که مرا دوست داشتند! آنقدر خودم را محدود کردم که کوچکترین چیزی از من بروز نکند. تمام مشکلاتم، تمام غم و اندوه را دیگر برای خودم و در خودم نگه داشتم. خودم را همچون محیطی بسته ساختم. خودم این خود را ساختم. این کار را دوست دارم. خدا را هم به خاطر دردهایی که به من میدهد دوست دارم. تمام کسانی که مرا آزرده اند کسانی که قلب مرا شکسته اند دوست دارم. تا چند سال پیش شاید باور نمیکردم یک زمانی چنین حسی پیدا کنم. شاید این ها همش حرف باشه ولی همین حرف هاست که حس منو بیان میکنه. دوست دارم، بدون آنکه توقع دوست داشته شدن را داشته باشم. خدایا پازلی شدم به هم ریخته، تکه هایش پاره پاره، به هر زحمتی بود این تکه ها را کنار هم نگه داشتم و آنها را مرتب کردم. سال ها طول کشید که این تکه ها را کنار هم چیدم. درست زمانی که میخواستم حس به پایان بردن و در آغوش گرفتن آرامش را بچشم، تشویشی بزرگتر، سراسر مرا احاطه کرد. تکه ای گم شده است. پازل من هیچ وقت کامل نخواهد شد. درست زمانی که میخواستم بفهمم که در پس آن همه تلاش چه نهفته بوده، دانستم که بر عبث میپایم. تمام آمال و آرزوهایم لحظه ای نیست شد. حال زمانی است که باید تصمیم گرفت زمانی است برای ماندن و جنگیدن یا برای رفتن و یافتن. ماندن من در نقص است نقصی که شاید رفع نشود و رفتن من به جایی است که دیگر نیازی به حل پازل ناقص برای یافتن حقیقت نیست.
همه ی ما چنین لحظاتی در زندگی مان وجود دارد. انسان ها دو دسته هستند آنهایی که به دنبال حل پازل زندگی شان میروند و آنهایی که فایده ای در حل این پازل نمیبینند و از آن میگذرند. آنهایی که به دنبال حل میروند شاید به حقیقت رسیده و آرامش یابند یا آن هایی که در میانه ی راه سرگشته و درمانده شوند دیگر به ادامه ی آن مبادرت نکننند. اما این مسئله برای من رنگ و بویی دیگر پیدا کرد. یاد سؤال امتحانم که همین چند وقت پیش داشتم افتادم. سؤال در عین راحتی حل نشد. فهمیدم که جواب نداشته. نکته اینجاست که استادمون هم خودش نمیدونست چطوری اینطوری شد. این مسئله ی پازل با یک فرق مشابه سؤال امتحان هست! این پازل هم جواب نداره ولی استاد خودش خوب میدونه و اصلا شاید خودش مسئله را بی جواب طرح کرده، که البته این آخری رو خیلی دوست ندارم.
نمیدونم چقد حرفایی که بهت میزنم برات مهمه و چقد بهشون گوش میدی ولی این حرف خودتو به خودت میزنم چون فکر میکنم بعضی چیزا باید تکرار بشه حتی برا تو که به نظرم همه چیزو در نظر میگیری
پاسخ دادنحذف1.امید وارم تو هیچ زمینه ای هیچ وقت مغرور نشی
2.هر وقت هر کسی هر حرفیو زد مطمئن نباش که منظورشو فهمیدی .شاید بیشتر مواقع متوجه منظورش بشی ولی بعضی وقتا یه درصد احتمال بده که منظوری به جز اونو داشته باشه.
خیلی میخوامت داداش.
سرنوشت من تنهایی بوده، با این حال همیشه سعی کردم که حرف های بقیه رو گوش کنم، بعدش تصمیم بگیرم.
پاسخ دادنحذفآدم باید یک چیزی داشته باشه که بهش مغرور بشه من هیچی ندارم. جدی گفتم. مطمئن باش حرفات برام مهمه. حتی اگه چرت بگی!!!
با شناخت ناقصی که ازت دارم به نظر من مغرور نیستی ولی از زمانی میترسم که مغرور بشی.
پاسخ دادنحذفبه نظر حکم اون نرده بونو داره.
تو خیلی بالا رفتی اگه خدایی نکرده غرور بگیرتت اون وقت بد جوری میخوری زمین.
فقط از روی ترس اینو گفتم.