جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹

سرنوشت

برگ های زرد و خسته بی تمایل و به اکراه از درختان کنده می شدند و بر زمین می افتادند. باد که در نظر برگ ها موجود جفاکار و پستی بود به سختی و با ذلت از بین درختان عبور میکرد و پسری را که روی نیمکت تنهایی نشسته بود به شدت آزار می داد. پسر زانوهایش را جمع کرده بود و سرش را به زانوانش تکیه داده بود. باد هم دست از سر او برنمی داشت. پسرک برخواست و راه نامعلومی را در پیش گرفت. قد رعنا، چشمان سیاه، ابروان پرپشت او به رنگ خرمایی در میان صورت استخوانی و کشیده ی او جلوه خاصی داده بود. هر قدمی که بر میداشت صدای خرش خرش برگ ها که پا بر روی آن ها می گذاشت او را آشفته تر می کرد. کمی که در آن مسیر نامعلوم حرکت کرد، از پارک داشت خارج میشد که صدایی شنید، آهای آقا پسر. پسر سرش را برگرداند و پیرزنی که بساط خود را کنار پارک پهن کرده بود، را دید. نگاه پیرزن، احساس نگرانی و اضطرابی ناخواسته در پسر به وجود آورد. لباس های مندرس و موهای پریشان او که از زیر آن پارچه ی پاره ای که بر روی سرش انداخته بود و نمایان بود نشان می داد که یا فالگیر است یا گدا. پسر جلو رفت و از او پرسید: " با من کاری داشتید؟! " پیرزن گفت: " به خاطر اتفاقی که برایت افتاده، برای اینکه شاید خودت را از این همه ظواهر خلاص کنی، بلکه علتی بیابی، من را کمکی کن. " پسر با حالتی پرخاش جویانه به پیرزن گفت: " تو از مشکل من چه می فهمی؟ تو هم کف بینی میکنی؟ تو هم میدانی چطوری مشکلات من را حل کنی؟ " پیرزن گفت: " نه من و نه هیچکس دیگر نمی تواند به تو کمکی کند مگر دو نفر، یکی خودت هستی دیگری را هم باید پیدا کنی تا بر مشکلی که داری غلبه کنی. " پسرک که از این حرف پیرزن خوشش آمده بود بی اختیار کتی را که بر تن داشت در آورد و آن را به پیرزن داد و راه افتاد. گویا فکری به ذهنش رسیده بود که بتواند مشکلش را حل کند. وقتی کت را از تنش در آورد و به پیرزن داد برگه ای از جیبش در آمد و بر زمین افتاد، پیرزن چون سواد نداشت نفهمید روی برگه چه نوشته شده است و هر چه هم پسر را صدا زد، صدایش به او نرسید.
برف شدیدی می بارید، برف های درشت که به شیشه می خورد و صدای عجیبی به تولید می کرد. باد شدیدی هم در حال وزیدن بود. باد، کلبه ای را که در میان جنگل در میان برف ها پوشیده شده بود را به شدت تکان میداد. کودکی بر روی تخت دراز کشیده بود. مادرش بالای سر او گریه می کرد. پسرک در حالی که میلرزید کف سفیدی از دهانش خارج میشد. حال پسرک لحظه ای خوب و دوباره همان طور می شد. صدای در کلبه که به سختی باز میشد مادر را هوشیار ساخت. پدر خسته و ناامید مادر را نگاه کرد و با التماس از مادر می خواست که این بار کاری بکند، که این بار دیگر طاقت ندارد و اگر مشکلی پیش بیاید دیگر قادر به ادامه ی زندگی نیست. پدر تحمل دیدن این لحظه ها را نداشت. لحظه هایی که مادر او را نگاه میکرد و با چشم های خیسش به او نشان می داد که او هم در حال جان دادن است و تحمل از دست دادن فرزند دوم را ندارد. این ها پدر را مجبور ساخت تا بار دیگر به شهر برود تا شاید دارویی، چیزی برای از دست ندادن پسرک خود بیابد.مادر که بی صبرانه منتظر کسی بود که بتواند به او دلداری بدهد، کسی که به او تکیه کند، کسی که تحمل این لحظه ها را برای او ممکن سازد، بالای سر فرزند خود در حال جان دادن بود.دیگر هوا داشت تاریک می شد.مادر از ترس از دست دادن شوهر،، ترسی که تمام وجود او را احاطه کرده بود، به سمت شهر راه افتاد. خانه ی آنها در وسط جنگل بود و تا شهر فاصله ی نسبتا زیادی داشت.مادر با کفش های پاره به سمت شهر به راه افتاد. در نیمه های راه، تاریک شدن هوا مشکلات مادر را افزون میکرد، اما پیدا کردن شوهر عاملی بود که به او قدرت میداد تا حرکت کند. در حالی که پاهای مادر از شدت سرما بی حس شده بود، دستی را دید که از برف بیرون آمده بود.حس عجیبی پیدا کرد. به سرعت برف ها را کنار زد. به تن یخ زده و بی جان شوهرش رسید که زیر تنه ی درخت گیر افتاده بود، مادر که تنها امیدش برای زندگی پسر بیمارش بود، سعی کرد به سمت خانه برگردد تا پسرش را از تنهایی نجات دهد.
پسرک با اینکه از بیماری رنج می برد با این حال در حال تحصیل در یکی از دانشگاه ها بود. در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده بود. پس از آن در خانه ی عموی خود بزرگ شده بود، عمویی که به دلایلی، خیلی او را دوست داشت. شاید به این دلیل که دخترش که تقریبا هم سن برادرزاده اش بوده را از دست داده بود و به همین دلیل پسرک را مانند فرزند خودش دوست داشت. دخترعموی پسرک کسی بود که از کودکی تا دوران نوجوانی مثل خواهری از پسرک مراقبت کرده بود. کسی که پس از مرگش، پسرک بار دیگر تمام مصیبت هایی را که کشیده بود دوباره برایش جلوه ای تازه کرد و باعث افسردگی او شد.به هر سختی که بود توانست این مسئله را کنترل کند. پسرک از آن پس در هر جا که می توانست برای خودش خلوت می کرد، فکر می کرد، به همه چیز و همه کس، فکرهای دیوانه کننده، فکرهایی که گاه و بی گاه آنها را در نظرش مجسم می نمود و آنقدر تازه بود که باعث رنج و ناراحتی او می شد. تا جایی که بسیاری از مواقع دچار سردرد های شدیدی می شد که از فرط درد زمین را چنگ میزد.
حرف های پیرزن همچون جرقه ای در اعماق ذهن خسته و تن بی جان او بود. مشکل اینجا بود که نمی دانست باید از کجا شروع کند، در همین حال یک جور سوزش به خصوص که تا حال تجربه نکرده بود، چیزی که در قلبش بروز کرده بود را احساس کرد و دیگر جز سیاهی چیزی نفهمید. چشمانش را که باز کرد، بدنش به شدت دچار کوفتگی و درد عضلانی بود. چشمانش به سختی باز نگه داشته میشد، از بین پلک های افتاده اش اتاقی را دید که دیوارهایش سفید، لامپ های مهتابی که با اون نور سفیدشون به آدم دهن کجی میکردند. رنگ سفید، چشمانش را داشت کور میکرد، به طوری که باز هم دوست داشت به همان سیاهی بازگردد. سکوت، سکوتی سنگین تر از هر فریاد در میان همهمه ی دیوارها، در میان شعله های افروخته در روحش، در میان نور بی رنگی که از پنجره ی تنهایی، اتاق سرد را رنگ می کرد، خودنمایی میکرد. دستش با اجسامی ناخوانده و بیگانه سوراخ شده بود. از میانش جسمی سیال همچون خونابه، همچون رنگی که در تن بی روح مادر به یاد می آورد، وارد بدنی میشد که به خوبی نیاز به آن را درک میکرد و آن را همچون جامی گوارا سر می کشید. سرش را به سختی چرخاند، نگاهی دیگر، با چشمانی نشسته، جور دیگر دید. دری که یادآور کلبه ی بدبختی پسرک بود این بار طلوعی درخشان کرد. دختری با لباس سفید بلند همچون مادرش و همچون عموزاده اش و بی شباهت به هر دوی آن ها، با چشمانی که تلألؤ بی وصفی در چشمان پسرک داشت، لب هایی که گویی حق تعالی خود با دستانش آنها را به این سان حالت داده، لبخندی که در پس چهره معصومانه اش مخفی بود و با دستانی که سراسر احساس شعف و شادی را در پسرک زنده کرده بود، وارد شد. اولین چیزی که در ذهن پسر آمد، کلمه ی خواهر بود. بی اختیار دوست داشت او را با نام خواهر مورد خطاب قرار دهد. نوایی دلنشین به پسرک آرامش داد. از او پرسید: به یاد می آورد چه اتفاقی برایش افتاده است؟ پسرک جواب داد، که هیچ چیزی یادش نمی آید. تنها چیزی که پسرک را سر پا نگه داشته بود چیزی بود که در گذشته از دست داده بود، شاید هم نه، این فکری بود که پسرک داشت. هر سؤال دختر را بی تآمل پاسخ می داد، گویی می دانست که این اتفاق ها قرار بوده بیفتد. نگاه دختر، نگاهی همراه با تعجب و آمیخته با پرسش های گوناگون بود. پسرک هر دفعه خواست بگوید چرا سؤال هایتان را نمی پرسید؟ ، حسی او را از گفتن این حرف باز میداشت. دخترک با مهربانی و لطافت برای پسرک توضیح داد که او با حالتی عجیب در وسط خیابان رفته، و این دخترک بوده که با او تصادف کرده و بعد از آن هم او را به بیمارستانی که در آن کار می کرده، آورده است.بعد هم او را در جریان گذاشت که در اثر تصادف مشکل خاصی برای او به وجود نیامده است ولی بیماری کهنه ای دارد که ممکن است او را از پا در آورد.پسرک متوجه این حرف ها نبود و فقط محبتی را که از طرف دخترک ساطع می شد را دوست داشت، چیزی که حتی شاید خود دخترک هم متوجه آن نبود. پسرک که آرامش و تنهایی خود را یافته بود، گوش دل به طنین دلنشین دخترک داد. پس از اتمام حرف ها، دخترک، او را تنها گذاشت. پسر در آن لحظه دوست داشت فقط به لحظاتی که سپری شده بیندیشد، به طوری که حاضر بود هر کاری بکند تا زمان را متوقف نماید. شور و شعف در چهره ی پسرک موج می زد. در همین حین که پسرک غرق در افکارش بود در باز شد. پسرک به خودش آمد.باز هم فرشته ی او وارد اتاق شد، اما این بار مردی قد بلند و خوش سیما که او هم لباس پزشکی بر تن داشت، بعد از دخترک وارد اتاق شد. پسر حس قریبی نسبت به آن مرد داشت.او را مانند پدرش یافته بود و چقدر برایش عجیب بود. احساس سردرگمی در هر سه نفر موج می زد. مرد با بهت عجیبی به پسرک می نگریست. دخترک گفت: چنین شباهتی واقعا امکان ندارد. مرد بیچاره زیر گریه زد و به بیرون از اتاق رفت. پسرک با چهره ای غمگین از دخترک سؤال کرد که این مرد چه کسی بود؟ دخترک توضیح داد:این مرد مدیر بیمارستان و از پزشک های برجسته ی مغز و اعصاب هستند، که البته همون طور هم که خودت دیدی، شباهت فراوانی به شخص شما دارد. من از ایشون خواستم با من بیاید و تو را ببیند. پسرک که از این شباهت و حس قربت سردرگم شده بود از دخترک خواست که کمی درباره ی این مرد برایش بگوید. دختر در جواب پسرک گفت: من هم اطلاع چندانی از گذشته ی او ندارم، همان طوری که خود او هم گذشته را به یاد نمی آورد. برای او زندگی از ده سالگی اش شروع شده است.  پسرک گفت: من حس کردم که این مرد از مشکلی رنج میبرد...، بغض دخترک مانع از ادامه ی حرف پسر شد. همین امر باعث شد که پسرک موضوع را جویا شود. دخترک که در یک حالت احساسی قرار گرفته بود، لب به سخن گشود: در کودکی بیماری سختی داشته، که مورد معالجه قرار گرفت و درمان شد.ولی همین چند روز پیش متوجه شد که قلبش دیگر تحمل این دنیا و سختی هایش را ندارد. اشک در چشمان پسرک جمع شد و پرسید: چه بیماری در کودکی داشته است؟ دختر پاسخ داد که بیماری سل داشته است. پسر لبخندی زد، لبخندی آغشته به غم که درون دخترک را به لرزه انداخت. پسر سؤال کرد: آیا این مرد با شما نسبتی دارد؟ دختر که از شنیدن این سؤال کمی عصبانی شده بود، پاسخ داد: فکر نمی کنم این مسائل خیلی مهم و مربوط به شما باشد. پسر کمی خجالت کشید و گفت: قصد بی احترامی نداشتم، فقط میخواستم ابهامی که برایم پیش آمده را رفع کنم. دخترک نمی دانست چرا دارد به این پسر پاسخ می دهد با این حال در حالی که اشک بر چشمانش جاری شده بود، گفت: ما چند سالی است که همدیگر را میشناسیم و قرار بود که با هم ازدواج کنیم که این اتفاق پیش آمد. پسر با بغضی در گلویش پاسخ داد: نگران نباشید من باید کاری به اتمام می رساندم و حال وقت آن است که به قول خود عمل کنم. کاغذ و قلم برداشت، چیزی نوشت و به دخترک داد.
گودال های عمیق، صدای خوانده شدن قرآن، باد سرد، لباس های سفید، همگی خود را مهیا برای مراسم کرده بودند. سفیدی بی ریختی رنگ یکدست سیاه را خراب کرده بود. به آرامی او را در جایی گذاشتند که آرامش، سکوت و کرم ها حضور داشتند. آخرین چیزی که دخترک دید لبخندی بود که بر چهره ی او نقش بسته بود. پس از آن رویش را کشیدند و او را از این همه سختی جدا کردند. چشمان خیس دخترک، جماعت سیاه پوش، تنهایی و آرامش او.
دخترک به بیمارستان برگشت تا مادامیکه او به هوش می آید در کنارش باشد. همه ی شواهد موفقیت عمل را تصدیق میکردند.دخترک در حالیکه از پشت شیشه به او نگاه می کرد، دستی سرد، شانه ی دخترک را لمس کرد. پیرزنی که لباس کهنه و فرسوده بر تن داشت به دخترک گفت: دخترم، اون کسی که اونجا خوابیده چند روز پیش در پارک کت خودش را به عنوان کمک به من داد، در همون لحظه این پاکت نامه از جیبش افتاد. من دیدم که تصادف کرد، میخواهم که وقتی به هوش اومد این نامه را به دستش برسونی. دخترک نامه را گرفت و پس از رفتن پیرزن شروع به خواندن آن کرد. " سلام بر برادرزاده ای که او را مانند فرزند از دست رفته ام دوستش دارم، امیدوارم دوران کسب دانش برایت پرفروغ باشد. من و زن عمویت چندی پیش از موضوعی با خبر شدیم که آن را همچون رازی پیش خودمان نگه داشتیم تا اینکه در زمانی مناسب آن را برایت بازگو کنیم. اینک زمان آن رسیده که تو را از وجودش باخبر کنیم. تو برادری داشتی که در کودکی پدر و مادرت فکر کردند که او را از دست داده اند. ولی من با خبر شدم که او نمرده بوده و پس از رها شدنش توسط والدینت، توسط خانواده ای به بیمارستان برده شده و مورد معالجه قرار گرفته است.در حال حاضر او پزشک متخصص مغز و اعصاب شده است و در بیمارستانی که اسم و آدرسش را در پایین نامه نوشتم، مدیریت می کند." دخترک که از توالی این اتفاق ها شوکه شده بود نامه از دستش سر خورد و برگه ی دیگری که دخترک متوجه آن نشده بود روی زمین افتاد. " سلام به برادری که ندیدم. امیدوارم تو سختی هایی را که من کشیدم، نکشیده باشی. روزی که پدر در زیر درخت، مادر در غم پدر و در سرما جان داد را ندیده باشی.روزی که عزیزم را از دست دادم، روزگاری که با دردی غیر قابل وصف پشت سر گذاشتم، امیدوارم تو این طور نبوده باشی. شاید بمیرم و نتوانم این را به تو بگویم که چقدر به تو احتیاج دارم، الان که دیگر در حال جان دادن هستم. می دانم کسی را پیدا خواهم کرد که آرامش را به من اعطا می کند تا من هم آن را به کسانی که دوستشان دارم اعطا کنم..."
دختر از شدت ناراحتی به روی زمین افتاد، فریادی از اعماق وجود کشید و در عجب از حکمت خدای خود ماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر