سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

Nothing

سوختن را در آینه دیدم، آن دم که پروانه ها از ظلمت، خود را بر نور پست خیانتکار می زدند تا شاید راهی به سوی مرگ سایه ها بیابند. حیف از مرگ، که روح بزرگ خود را در تنگنای حقارت بشر ناپدید کرده است. حیف از درد، که اوج درک خداوندیست! حیف از نور، که سیمای خوش تاریکی را می بلعد. سلام به کوه، خائنی که هیچ وقت بخشیده نشد، درود بر ارباب سرد، بر رنگ بی رنگ صداقت، بر تن سرد دوستی! کفر را شب هنگام، آن دم که تمامی مظاهر بر من نیشخند زدند، بوسیدم. اما نه! آن قدر سرد بود که صدای آب، چهره اش را پاک می کرد. درودی رنگین بر بی اعتنایی! بی اعتنایی سگ به استخوان، انسان به پول، زن به مرد! بی اعتنایی، تنی بی روح، نگاه مرگ با لبخند، نفوس بی نفس، لعنت به این ننگ! در این ترکیب اوهام، تخریب وجدان و ترتیب گذر زمان، به سرمای تلخ دیوار پناه بردم! در سکوت سنگین واژه ها، در شبی که قصد بربستن دارم، چشم را. در خواب بر آن سان بمیرم  که دوستش دارم! خدایش بینم و باز پرسم از این همه لطف که ما را در مصائب بی وصفی وا نهاده است، که شکرش کنم با شاخه گلی که در پیش چشمم پر پر، بال گرفت و دیگر ندیدمش! خواهم لمسش کنم با زخم، با خون، که بار خدایا از همان لحظه ی ازل دانستم که منی و تویی در کار نیست، علامت های سؤال را باید کشت! گوش باید کرد بر هر چه آید خوش آید، واژه را با خود ببر که سرمای تلخ رنگ بی روح جمله ها برای به زانو در آوردنش هم پیمان شدند. قدرتی به واژگان سر انگشتانم بده که بوی خون را زائرانش در یابند. روح، آن موهوم سخت، که دیگر لاشه ای شد از سر تردید، از سر تنهایی، از این همه محبت! خدایا چنان محبتی بر من بنگار که جنین دریغ کنندگانش را بدرد. گاهی باید آن قدر ریز شد که پوچی درون نقطه را دید! دوری را با نزدیکی در تو سرودم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر