شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

اصلا نمیشه که نمیشه!!!


سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم اما این نظریه، با آنکه تنها چاره ی درد آدم هایی نظیر من بود، مثل هر نظریه ای یک عیب اساسی داشت؛ آن چیز دوست داشتنی، چون به لنگر هستی مبدل میشد، باید مثل هر کمال مطلوب دیگری عاری از عیب می بود و من چنین کسی را نمی یافتم و  وقتی هم به دختری بر می خوردم که گمان می کردم این همان کمال مطلوب است محض اطمینان از همان ابتدا در وجودش به دنبال عیب میگشتم و همیشه هم پیدا میکردم. این بود که همیشه دچار نومیدی مطلق می شدم.

آفرینش


من در خود شخصیت های مختلفی آفریده ام. من این شخصیت ها را بی وقفه می آفرینم. همه ی رؤیاهای من، به محض گذشتن از خاطرم، بی هیچ کم و کاست به وسیله ی کس دیگری، که همان رؤیاها را می بیند، صورت واقعیت می گیرد. به وسیله ی او نه من. من برای آفریدن خودم، خود را ویران کرده ام.

در باب زندگی


زندگی بال و پری دارد 
با وسعت مرگ
پرشی دارد
به اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست
که لب طاقچه ی عادت
از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است
که در خواب پلی می پیچد
زندگی شستن یک بشقاب است...
                                                                                                      " سهراب سپهری "

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

روزهای خاص

در زندگی روزهای مهمی است، آدم هایی را ملاقات میکنیم که مثل یک شعر زیبا، وجود ما را از هیجان به ارتعاش می آورند. آدم هایی که غنای دست دادنشان همدلی ناگفته ای را بیان می دارد و سرشت مطبوع و سرشار آن ها به جان مشتاق و بی قرار ما آرامشی شگفت را ارمغان می دهد که خداوند در هسته ی آن است. پیچیدگی ها و تحریک پذیری ها و نگرانی هایی که ما در خود گرفته اند مثل خوابی ناخوشایند میگذرند و ما بیدار می شویم تا زیبایی های دنیای واقعی خداوند را به چشم های دیگر ببینیم و با گوش های تازه بشنویم

سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

جستجو

من تقریبا به همه چیز پی برده ام، و از تنها چیزی که سر در نمی آورم خود دنیاست. دنیا خیلی محکم و نفوذناپذیر است، مدت هاست که درباره ی دنیا جوابی ندارم، فقط می دانم که راه وقوف کامل را بسته است. در ضمن آدم رمانتیکی بودم و هرگز به این فکر نیفتادم که به دختری اظهار عشق کنم که به او علاقه ی قلبی نداشتم و شاید به همین دلیل هم بود که نیاز به ملاقات با خانم های زیادی داشتم که البته از این کار هم به دلایلی امتناع کردم. همیشه با خودم فکر می کردم آیا روزی خواهم توانست عاشق وفاداری باشم. اگر همه چیز به من بستگی داشت، دلخواه هم این بود که بتوانم بقیه عمرم را با خانمی که دوستش داشتم در کلبه ی جنگلی کوچکی به سر ببرم. فقط میبایست اول این خانم را پیدا می کردم. در پیاده روی هایم مطمئن بودم که ممکن است هر لحظه با او روبرو شوم و فکر میکردم شاید او پشت پیچ بعدی ایستاده باشد، این زیاده گویی نبود چون اطمینان داشتم چنین کسی وجود دارد...

شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

من و او

ما شباهت غریبی به هم داشتیم. من و او آنقدر با هم تفاوت داشتیم که شبیه هم شده بودیم. مثل شب که در غایت شب بودنش به روز بدل می شود

دست خودم نبود

دست خودم نبود، این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد، از کوچکتر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمنی که برآشوبد و به سراغم بیاید

دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

آخر شب

یادم میاد در زمان کودکی همیشه یک ابهامی داشتم، همیشه یک سؤالی واسم مطرح بود که از کجا معلوم هر چیزی را که چشم های من می بیند بقیه هم همون چیزها رو ببینن؟! از کجا معلوم که آنها هم همان طوری مرا می دیدند که من خودم را می دیدم؟ از کجا معلوم که آینه ها تصاویر حقیقی را نمایش دهند؟ با خودم می گفتم شاید هر کسی در دنیای خودش زندگی میکنه. این دنیاها هم توسط رابطه های بین آدم ها به هم ربط پیدا میکنه. در اون دوران برای من هر کسی دنیای خودش را می دید و داشت. زشتی و زیبایی از چشم هر کسی متفاوت بود و حدأقل شاید اون موقع دیگه کسی از روی ظاهر در مورد بقیه قضاوت نمی کرد. در حقیقت سقوط در گودالی که عمقی بی انتها دارد با صعود به جایی که پایانی برای آن تصور نمی شود چیست؟ در این هنگام بود که صدایی عجیب در میان افکارم منفجر شد: " بچه مگه تو درس نداری؟ " ساعت حدودا از 11 گذشته بود و من که چند لحظه ای بیش نبود که از پای اسباب بی مصرف (کتاب هایی با قطری برابر کتاب های قطور فلسفه، که هنوز ماندم ما چطور باید از این تئوری ها در عمل استفاده کنیم، که حقیقتا بدون آزمایشگاه بسی وقت تلف کردن است) برخاسته بودم که این جمله ی تراژدی را از زبان مادرم که قصد خواب داشت شنیدم. نمی فهمم چرا وقتی به یک نفر محبت میکنی در کوتاه ترین زمان ممکن خیلی نسبت به تو و کارهایت بی احساس می شود. طوری رفتار می کند که حس چنین کلامی را به انسان وارد می کند: "اصلا نکن! حالا مگه نکنی چی میشه؟" بی شک اگر به یک درخت ابراز محبت میکردی شاید ثمرش افزون شود ولی او با این کار بذر نفرت را در این فرد جایگزین محبت می کند. هیچ وقت نفهمیدم این از خصلت آدمیان هست یا کنون چنین فجایعی رخ میدهد. زمان عنصری است که درک انسان را حقایق بالا می برد. در اثر همین عنصر بود که فهمیدم چقدر زندگی بی قاعده است و همین عدم پیروی از قوانین بود که آن را برایم زیبا ساخت. در حقیقت دوست دارم تعریف خودم را برای زندگی داشته باشم. زندگی عکس العمل ها و واکنش هایی است که انسان ها در سنین مختلف و لحظات گوناگون و متناسب با اهداف و شخصیت هایشان در برابر اتفاقاتی که برایشان پیش می آید، یا وضعیت هایی که خیلی از مواقع انتظارش را ندارند پیش می آید، نشان می دهند. نوع واکنش انسان ها با توجه به عواملی که ذکر شد باعث تفاوت زندگی ها میشود. در مورد خودم واکنشی که در کودکی در برابر تنهایی، در راهنمایی در برابر رفتار اطرافیان، در دبیرستان پدیده المپیاد و ... نشان دادم هر کدام علتی شد برای معلولی که در مرحله ی بعدی زندگی من بروز کرد. واکنشی که در این مرحله از زندگی نسبت به شرایط و اتفاقات نشان می دهم پل بعدی برای مرحله ی بعدی زندگی من است. ارتباط بین این پل ها مسیر زندگی من را درست می کند. این که من در کودکی خواستار مسیری معین بودم، مسلما نمی شد انتظار وقوعش را داشت چرا که این مسیر  پیش بینی شده در هر زمانی با هر رخدادی قابل تغییر است. این همان عدم پیروی زندگی از قانون خاص است. تشکیل خانوداه، فرزند دار شدن، تحصیل، پول، فوت و خیلی دیگر از چیزها همان اتفاقاتی هستند که انسان در برابرشان واکنش میدهد. خیلی از این رخدادها ثابت است و قابل تغییر نیستند. در کل رخدادها را ما تعیین نمی کنیم. پس زندگی با رخدادها معنی نمی شود. نمی توانیم بگوییم زندگی همین رخدادهاست وبا همین چیزها ختم می شود. واکنش ها و نتایج آن، زندگی است. ساعت حدودا 2 نیمه شب شده و من نمی فهمم چرا دوست داشتم این حرف ها را بنویسم اون هم در اوج زمانی که لازم هست درس بخونم!