سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

همین امروز

از بی حوصلگی چشم هامو بسته بودم. خواب و بیدار بودم. اون موقع که چشمام رو بسته بودم ساعت نزدیکای 5 بود، سیاهی که تهش با خنده ی پدر به پایان رسید. خواب نبودم ولی دیگه ساعت 6 شده بود. شنیدم که پدر گفت محمد خوابه! چقدر خوشم میاد بقیه فکر کنن خوابی و بشنوی دارن چی میگن. انگار باید می رفتیم خونه ی خواهرم بهش سر بزنیم. با اینکه خیلی حوصله نداشتم ولی از اونجایی که آدم وقتی حوصله ش سر رفته باشه دنبال یه چیزی میگرده دو تا آدم ببینه که سر حوصله بیارنش، رفتم. وضع از اونی که فکر میکردم خیلی بدتر بود. باید زودتر می فهمیدم که ناهار نخوردن ظهر بی دلیل نیست. رسیدم اونجا، ولی کاشکی اصلا نرفته بودم. اون قیافه ی من فقط باعث شد مثل بازجوها بیفتن به جونم که بگو چی شده؟! دیگه شکی نبود سایه ای که چند وقته کوتاهیه حسش میکنم خیلی هم کمرنگ نیست. اوضاع داغون تر از اونی بود که بخوام کاری کنم که نفهمن. دیگه نمی تونستم کاریش کنم. این وسط فقط یه نفر بود که میتونست بفهمه. چپ و راست می خواست یه موقعیتی تنها گیرم بیاره. بالاخره موفق شد. ولی نمی خواستم درگیرش کنم. اون مسافر بود و تو همین یه روز نمی خواستم ناراحت بشه. قرار بود همین یه روز بهش خوش بگذره. خلاصه گفتم نمی دونم شاید مال اینه که چیزی نخوردم و بی حالم. بحث یه خرده از من فاصله گرفت. از گرونی خونه تو شرق شروع شد به اینکه بهتره بریم غرب خونه بگیریم، ختم شد. خلاصه از شرق تا غرب رو صحبت کردن. من فقط گوش می دادم. تهش هم نسخه ی منو پیچیدن که ضعیف شدم و باید تقویت کننده بخورم. خب کسی متوجه نشد که ویتامین رو به کسی میدن که ضعف جسمی داشته باشه نه من! پیاده روی تا خونه اختتامیه ی این نمایش ناموفق بود. فردا می تونستم راهی مسافرت بشم و ردش کردم. با همین وضع پیش بره فکر نکنم فردا صبح حوصله ی خودم رو هم داشته باشم. با این حال فردا یه روزه دیگه ست و هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته! حرف های جدید از آدم های جدید و خیلی اتفاق ها که ممکنه بیفته و این وضع رو کلا عوض کنه. هیچ چیزی دور از ذهن نیست ولی صبح شدن این شب هم با این اوضاع، امشب رو جزء شب های خاص قرار میده!   

سه‌شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۹۰

کی میدونه؟

میدونی چیه؟ اینا که میگذره، یه موقع میرسه که فقط خودت می مونی و خودت!
چیه؟ چته؟ این حرفا چیه که میزنی؟
با تو نیستم به خودت نگیر! فکر کردی میخوام فرار کنم؟ اره، درست فکر کردی!
منظورت چیه؟ از چی؟
از خود لعنتیم، خسته م کردن دیگه، شایدم کاره خودمه، حالا چه فرقی داره اصلا؟!  حال هیچی رو ندارم، حتی حال مردن!
برو بابا!
دارم میرم به خدا!
کجا میخوای بری با این وضعیت؟
تو خودم. میرم تو خودم گم میشم. یجا که دیگه خودمم نتونم برگردم. شایدم همین الانم شدم. اصلا الان که دارم فکرشو میکنم میبینم خودش داره اتفاق میفته!
اصلا نمی فهمم یا بهتر بگم اصلا نمی فهمی داری با خودت چه کار میکنی!
هه! جالبه داره خودش اتفاق میفته و منم نمی خوام جلوشو بگیرم.
خیلی مسخره ای، داری مثله دیوونه ها حرف میزنی.
اینو خوب اومدی چون شاید اصلا دیگه حرفم نزنم.

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

بالشت، حرف های آخر

نمی خوام بگم بقیه بی تقصیرن ولی بیشترش تقصیر خودمه. تقصیر شده جزیی از چیزایی که می تونی بگی ویژگی منه. بهترین چیزی که داشتم بالشتم بوده. هیچ وقت از خودم دورش نکردم. اما برای اونم من مقصرم. مقصرم که سنگینی سر منو همیشه اون تحمل میکنه. ولی برای اینکه این رو از بین ببرم اونو میذارم رو سرم.حیف که اون نمی تونه از اینکه بالای سر منه خستگی در کنه و لذت بالا بودن کنه. اونم باور نداره می تونه سنگینیش رو سر من بذاره. حق داره، سرم انقدر سفت و خشنه که نمی تونه باور کنه. حق داره چون تا حالا ندیده یه بالشت رو  سر آدم باشه. برای اینه که نمی خوام به هیچی تکیه بدم. سر من به سختی زمین عادت کرده ولی دیگه طاقت نگاه سنگین بالشت رو نداره. بالشتی که دارم زیاد رویه اش و روش  رو نسبت به من عوض میکنه. اما هنوز بالشت خودمه. همون بالشتی که می دونم برای خوابیدن بهش نیاز ندارم ولی اگه نباشه خوابم نمی بره. بالشت نباشه پتو هم نمی تونه گرمم کنه. کار بالشت گرم کردن نیست ولی من رو گرم می کنه حتی اگه نخواد. زمینی که دارم روش زندگی می کنم همیشه پشتش به خورشیده. سوار موج نمی شم و حتی دیگه اصلا تکون نمی خورم. دریا هم داره میگه تو یه مرده ای ولی میخوام بگم اگه مردم چرا حرکت نمی کنم؟ چرا نمی تونی تکونم بدی؟ چرا بهم ثابت نمی کنی که مردم؟ چرا باورش رو بهم نمیدی؟ حقیقت اینه که تو هم لذت میبری از اینکه مقاومت میکنم از اینکه مثل همه باهات همراه نمیشم. ولی علت این نیست که میخوام با بقیه فرق داشته باشم!  دریا میره تو فکر. بعد سرد میشه و اجازه میده موج هاش از روم بگذرن. در آن واحد می فهمه. میفهمه که جایی نیست که بخواد فکرشو باهاش مشغول کنه. تا جایی که چشم کار میکنه فقط ساحل می بینم یه لحظه چشمامو می بندم میرم زیر آب. جای سردیه ولی حس غرق شدن ندارم. دوست های صمیمی، کارهای قدیمی، اینجا ما همینیم، رسیدیم ته راه، ما همیشه با همینیم!

جمعه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۹

شرایط سخته ولی اصلش یک چیزه!

خیلی وقت میشه که بلاگم داره خاک میخوره! دلیلش هم اینه که حال و حوصله ی هیچی را ندارم. نمیدونم چه بلایی سرم اومده فقط اینو فهمیدم که خیلی بهم ریختم. همیشه همین طوری بوده، هر وقت حس کنم یک چیزی کم دارم یا یک چیز با ارزش رو دارم از دست میدم این تخریب باعث میشه هر طور شده اون چیزو بدست بیارم.حالا هر چقدر کار سختی باشه. حتی خیلی وقت ها شده که هر چیزی را که تا اون موقع بدست آورده بودم رو چشم پوشی کردم و یک راه جدید رو رفتم که تخریب نشم. خیلی کم برام پیش میاد که شروع به تخریب کردن خودم کنم، حقیقتش اینه که اون مسئله باید برام خیلی حیاتی باشه تا کار به اونجاها بکشه. شاید مشکل من اینه که هنوز نفهمیدم چطوری باید برای خودم زندگی کنم؟ تنها نکته ی مهمش اینه که این دفعه هم هر چقدر که کار سختی باشه اون چیزو بدست میارم.شاید کار اشتباهی باشه ولی من آدمی هستم که برای به دست آوردن یک چیزهای خاصی نه هر چیزی بلکه همه چیزو فدا می کنم حتی خودمو!

شنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۹

اصلا نمیشه که نمیشه!!!


سعی کرده بودم کسی را دوست بدارم اما این نظریه، با آنکه تنها چاره ی درد آدم هایی نظیر من بود، مثل هر نظریه ای یک عیب اساسی داشت؛ آن چیز دوست داشتنی، چون به لنگر هستی مبدل میشد، باید مثل هر کمال مطلوب دیگری عاری از عیب می بود و من چنین کسی را نمی یافتم و  وقتی هم به دختری بر می خوردم که گمان می کردم این همان کمال مطلوب است محض اطمینان از همان ابتدا در وجودش به دنبال عیب میگشتم و همیشه هم پیدا میکردم. این بود که همیشه دچار نومیدی مطلق می شدم.

آفرینش


من در خود شخصیت های مختلفی آفریده ام. من این شخصیت ها را بی وقفه می آفرینم. همه ی رؤیاهای من، به محض گذشتن از خاطرم، بی هیچ کم و کاست به وسیله ی کس دیگری، که همان رؤیاها را می بیند، صورت واقعیت می گیرد. به وسیله ی او نه من. من برای آفریدن خودم، خود را ویران کرده ام.