سوختن را در آینه دیدم، آن دم که پروانه ها از ظلمت، خود را بر نور پست خیانتکار می زدند تا شاید راهی به سوی مرگ سایه ها بیابند. حیف از مرگ، که روح بزرگ خود را در تنگنای حقارت بشر ناپدید کرده است. حیف از درد، که اوج درک خداوندیست! حیف از نور، که سیمای خوش تاریکی را می بلعد. سلام به کوه، خائنی که هیچ وقت بخشیده نشد، درود بر ارباب سرد، بر رنگ بی رنگ صداقت، بر تن سرد دوستی! کفر را شب هنگام، آن دم که تمامی مظاهر بر من نیشخند زدند، بوسیدم. اما نه! آن قدر سرد بود که صدای آب، چهره اش را پاک می کرد. درودی رنگین بر بی اعتنایی! بی اعتنایی سگ به استخوان، انسان به پول، زن به مرد! بی اعتنایی، تنی بی روح، نگاه مرگ با لبخند، نفوس بی نفس، لعنت به این ننگ! در این ترکیب اوهام، تخریب وجدان و ترتیب گذر زمان، به سرمای تلخ دیوار پناه بردم! در سکوت سنگین واژه ها، در شبی که قصد بربستن دارم، چشم را. در خواب بر آن سان بمیرم که دوستش دارم! خدایش بینم و باز پرسم از این همه لطف که ما را در مصائب بی وصفی وا نهاده است، که شکرش کنم با شاخه گلی که در پیش چشمم پر پر، بال گرفت و دیگر ندیدمش! خواهم لمسش کنم با زخم، با خون، که بار خدایا از همان لحظه ی ازل دانستم که منی و تویی در کار نیست، علامت های سؤال را باید کشت! گوش باید کرد بر هر چه آید خوش آید، واژه را با خود ببر که سرمای تلخ رنگ بی روح جمله ها برای به زانو در آوردنش هم پیمان شدند. قدرتی به واژگان سر انگشتانم بده که بوی خون را زائرانش در یابند. روح، آن موهوم سخت، که دیگر لاشه ای شد از سر تردید، از سر تنهایی، از این همه محبت! خدایا چنان محبتی بر من بنگار که جنین دریغ کنندگانش را بدرد. گاهی باید آن قدر ریز شد که پوچی درون نقطه را دید! دوری را با نزدیکی در تو سرودم!
سهشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹
جمعه، آذر ۲۶، ۱۳۸۹
خیال
تو برای من مظهر کس دیگری بودی، میدانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می شود، چون هر کسی با قوه ی تصور خودش کس دیگری را دوست دارد و این از قوه ی تصور خودش است که کیف می برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می کند دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.
سرنوشت
برگ های زرد و خسته بی تمایل و به اکراه از درختان کنده می شدند و بر زمین می افتادند. باد که در نظر برگ ها موجود جفاکار و پستی بود به سختی و با ذلت از بین درختان عبور میکرد و پسری را که روی نیمکت تنهایی نشسته بود به شدت آزار می داد. پسر زانوهایش را جمع کرده بود و سرش را به زانوانش تکیه داده بود. باد هم دست از سر او برنمی داشت. پسرک برخواست و راه نامعلومی را در پیش گرفت. قد رعنا، چشمان سیاه، ابروان پرپشت او به رنگ خرمایی در میان صورت استخوانی و کشیده ی او جلوه خاصی داده بود. هر قدمی که بر میداشت صدای خرش خرش برگ ها که پا بر روی آن ها می گذاشت او را آشفته تر می کرد. کمی که در آن مسیر نامعلوم حرکت کرد، از پارک داشت خارج میشد که صدایی شنید، آهای آقا پسر. پسر سرش را برگرداند و پیرزنی که بساط خود را کنار پارک پهن کرده بود، را دید. نگاه پیرزن، احساس نگرانی و اضطرابی ناخواسته در پسر به وجود آورد. لباس های مندرس و موهای پریشان او که از زیر آن پارچه ی پاره ای که بر روی سرش انداخته بود و نمایان بود نشان می داد که یا فالگیر است یا گدا. پسر جلو رفت و از او پرسید: " با من کاری داشتید؟! " پیرزن گفت: " به خاطر اتفاقی که برایت افتاده، برای اینکه شاید خودت را از این همه ظواهر خلاص کنی، بلکه علتی بیابی، من را کمکی کن. " پسر با حالتی پرخاش جویانه به پیرزن گفت: " تو از مشکل من چه می فهمی؟ تو هم کف بینی میکنی؟ تو هم میدانی چطوری مشکلات من را حل کنی؟ " پیرزن گفت: " نه من و نه هیچکس دیگر نمی تواند به تو کمکی کند مگر دو نفر، یکی خودت هستی دیگری را هم باید پیدا کنی تا بر مشکلی که داری غلبه کنی. " پسرک که از این حرف پیرزن خوشش آمده بود بی اختیار کتی را که بر تن داشت در آورد و آن را به پیرزن داد و راه افتاد. گویا فکری به ذهنش رسیده بود که بتواند مشکلش را حل کند. وقتی کت را از تنش در آورد و به پیرزن داد برگه ای از جیبش در آمد و بر زمین افتاد، پیرزن چون سواد نداشت نفهمید روی برگه چه نوشته شده است و هر چه هم پسر را صدا زد، صدایش به او نرسید.
برف شدیدی می بارید، برف های درشت که به شیشه می خورد و صدای عجیبی به تولید می کرد. باد شدیدی هم در حال وزیدن بود. باد، کلبه ای را که در میان جنگل در میان برف ها پوشیده شده بود را به شدت تکان میداد. کودکی بر روی تخت دراز کشیده بود. مادرش بالای سر او گریه می کرد. پسرک در حالی که میلرزید کف سفیدی از دهانش خارج میشد. حال پسرک لحظه ای خوب و دوباره همان طور می شد. صدای در کلبه که به سختی باز میشد مادر را هوشیار ساخت. پدر خسته و ناامید مادر را نگاه کرد و با التماس از مادر می خواست که این بار کاری بکند، که این بار دیگر طاقت ندارد و اگر مشکلی پیش بیاید دیگر قادر به ادامه ی زندگی نیست. پدر تحمل دیدن این لحظه ها را نداشت. لحظه هایی که مادر او را نگاه میکرد و با چشم های خیسش به او نشان می داد که او هم در حال جان دادن است و تحمل از دست دادن فرزند دوم را ندارد. این ها پدر را مجبور ساخت تا بار دیگر به شهر برود تا شاید دارویی، چیزی برای از دست ندادن پسرک خود بیابد.مادر که بی صبرانه منتظر کسی بود که بتواند به او دلداری بدهد، کسی که به او تکیه کند، کسی که تحمل این لحظه ها را برای او ممکن سازد، بالای سر فرزند خود در حال جان دادن بود.دیگر هوا داشت تاریک می شد.مادر از ترس از دست دادن شوهر،، ترسی که تمام وجود او را احاطه کرده بود، به سمت شهر راه افتاد. خانه ی آنها در وسط جنگل بود و تا شهر فاصله ی نسبتا زیادی داشت.مادر با کفش های پاره به سمت شهر به راه افتاد. در نیمه های راه، تاریک شدن هوا مشکلات مادر را افزون میکرد، اما پیدا کردن شوهر عاملی بود که به او قدرت میداد تا حرکت کند. در حالی که پاهای مادر از شدت سرما بی حس شده بود، دستی را دید که از برف بیرون آمده بود.حس عجیبی پیدا کرد. به سرعت برف ها را کنار زد. به تن یخ زده و بی جان شوهرش رسید که زیر تنه ی درخت گیر افتاده بود، مادر که تنها امیدش برای زندگی پسر بیمارش بود، سعی کرد به سمت خانه برگردد تا پسرش را از تنهایی نجات دهد.
پسرک با اینکه از بیماری رنج می برد با این حال در حال تحصیل در یکی از دانشگاه ها بود. در کودکی پدر و مادر خود را از دست داده بود. پس از آن در خانه ی عموی خود بزرگ شده بود، عمویی که به دلایلی، خیلی او را دوست داشت. شاید به این دلیل که دخترش که تقریبا هم سن برادرزاده اش بوده را از دست داده بود و به همین دلیل پسرک را مانند فرزند خودش دوست داشت. دخترعموی پسرک کسی بود که از کودکی تا دوران نوجوانی مثل خواهری از پسرک مراقبت کرده بود. کسی که پس از مرگش، پسرک بار دیگر تمام مصیبت هایی را که کشیده بود دوباره برایش جلوه ای تازه کرد و باعث افسردگی او شد.به هر سختی که بود توانست این مسئله را کنترل کند. پسرک از آن پس در هر جا که می توانست برای خودش خلوت می کرد، فکر می کرد، به همه چیز و همه کس، فکرهای دیوانه کننده، فکرهایی که گاه و بی گاه آنها را در نظرش مجسم می نمود و آنقدر تازه بود که باعث رنج و ناراحتی او می شد. تا جایی که بسیاری از مواقع دچار سردرد های شدیدی می شد که از فرط درد زمین را چنگ میزد.
حرف های پیرزن همچون جرقه ای در اعماق ذهن خسته و تن بی جان او بود. مشکل اینجا بود که نمی دانست باید از کجا شروع کند، در همین حال یک جور سوزش به خصوص که تا حال تجربه نکرده بود، چیزی که در قلبش بروز کرده بود را احساس کرد و دیگر جز سیاهی چیزی نفهمید. چشمانش را که باز کرد، بدنش به شدت دچار کوفتگی و درد عضلانی بود. چشمانش به سختی باز نگه داشته میشد، از بین پلک های افتاده اش اتاقی را دید که دیوارهایش سفید، لامپ های مهتابی که با اون نور سفیدشون به آدم دهن کجی میکردند. رنگ سفید، چشمانش را داشت کور میکرد، به طوری که باز هم دوست داشت به همان سیاهی بازگردد. سکوت، سکوتی سنگین تر از هر فریاد در میان همهمه ی دیوارها، در میان شعله های افروخته در روحش، در میان نور بی رنگی که از پنجره ی تنهایی، اتاق سرد را رنگ می کرد، خودنمایی میکرد. دستش با اجسامی ناخوانده و بیگانه سوراخ شده بود. از میانش جسمی سیال همچون خونابه، همچون رنگی که در تن بی روح مادر به یاد می آورد، وارد بدنی میشد که به خوبی نیاز به آن را درک میکرد و آن را همچون جامی گوارا سر می کشید. سرش را به سختی چرخاند، نگاهی دیگر، با چشمانی نشسته، جور دیگر دید. دری که یادآور کلبه ی بدبختی پسرک بود این بار طلوعی درخشان کرد. دختری با لباس سفید بلند همچون مادرش و همچون عموزاده اش و بی شباهت به هر دوی آن ها، با چشمانی که تلألؤ بی وصفی در چشمان پسرک داشت، لب هایی که گویی حق تعالی خود با دستانش آنها را به این سان حالت داده، لبخندی که در پس چهره معصومانه اش مخفی بود و با دستانی که سراسر احساس شعف و شادی را در پسرک زنده کرده بود، وارد شد. اولین چیزی که در ذهن پسر آمد، کلمه ی خواهر بود. بی اختیار دوست داشت او را با نام خواهر مورد خطاب قرار دهد. نوایی دلنشین به پسرک آرامش داد. از او پرسید: به یاد می آورد چه اتفاقی برایش افتاده است؟ پسرک جواب داد، که هیچ چیزی یادش نمی آید. تنها چیزی که پسرک را سر پا نگه داشته بود چیزی بود که در گذشته از دست داده بود، شاید هم نه، این فکری بود که پسرک داشت. هر سؤال دختر را بی تآمل پاسخ می داد، گویی می دانست که این اتفاق ها قرار بوده بیفتد. نگاه دختر، نگاهی همراه با تعجب و آمیخته با پرسش های گوناگون بود. پسرک هر دفعه خواست بگوید چرا سؤال هایتان را نمی پرسید؟ ، حسی او را از گفتن این حرف باز میداشت. دخترک با مهربانی و لطافت برای پسرک توضیح داد که او با حالتی عجیب در وسط خیابان رفته، و این دخترک بوده که با او تصادف کرده و بعد از آن هم او را به بیمارستانی که در آن کار می کرده، آورده است.بعد هم او را در جریان گذاشت که در اثر تصادف مشکل خاصی برای او به وجود نیامده است ولی بیماری کهنه ای دارد که ممکن است او را از پا در آورد.پسرک متوجه این حرف ها نبود و فقط محبتی را که از طرف دخترک ساطع می شد را دوست داشت، چیزی که حتی شاید خود دخترک هم متوجه آن نبود. پسرک که آرامش و تنهایی خود را یافته بود، گوش دل به طنین دلنشین دخترک داد. پس از اتمام حرف ها، دخترک، او را تنها گذاشت. پسر در آن لحظه دوست داشت فقط به لحظاتی که سپری شده بیندیشد، به طوری که حاضر بود هر کاری بکند تا زمان را متوقف نماید. شور و شعف در چهره ی پسرک موج می زد. در همین حین که پسرک غرق در افکارش بود در باز شد. پسرک به خودش آمد.باز هم فرشته ی او وارد اتاق شد، اما این بار مردی قد بلند و خوش سیما که او هم لباس پزشکی بر تن داشت، بعد از دخترک وارد اتاق شد. پسر حس قریبی نسبت به آن مرد داشت.او را مانند پدرش یافته بود و چقدر برایش عجیب بود. احساس سردرگمی در هر سه نفر موج می زد. مرد با بهت عجیبی به پسرک می نگریست. دخترک گفت: چنین شباهتی واقعا امکان ندارد. مرد بیچاره زیر گریه زد و به بیرون از اتاق رفت. پسرک با چهره ای غمگین از دخترک سؤال کرد که این مرد چه کسی بود؟ دخترک توضیح داد:این مرد مدیر بیمارستان و از پزشک های برجسته ی مغز و اعصاب هستند، که البته همون طور هم که خودت دیدی، شباهت فراوانی به شخص شما دارد. من از ایشون خواستم با من بیاید و تو را ببیند. پسرک که از این شباهت و حس قربت سردرگم شده بود از دخترک خواست که کمی درباره ی این مرد برایش بگوید. دختر در جواب پسرک گفت: من هم اطلاع چندانی از گذشته ی او ندارم، همان طوری که خود او هم گذشته را به یاد نمی آورد. برای او زندگی از ده سالگی اش شروع شده است. پسرک گفت: من حس کردم که این مرد از مشکلی رنج میبرد...، بغض دخترک مانع از ادامه ی حرف پسر شد. همین امر باعث شد که پسرک موضوع را جویا شود. دخترک که در یک حالت احساسی قرار گرفته بود، لب به سخن گشود: در کودکی بیماری سختی داشته، که مورد معالجه قرار گرفت و درمان شد.ولی همین چند روز پیش متوجه شد که قلبش دیگر تحمل این دنیا و سختی هایش را ندارد. اشک در چشمان پسرک جمع شد و پرسید: چه بیماری در کودکی داشته است؟ دختر پاسخ داد که بیماری سل داشته است. پسر لبخندی زد، لبخندی آغشته به غم که درون دخترک را به لرزه انداخت. پسر سؤال کرد: آیا این مرد با شما نسبتی دارد؟ دختر که از شنیدن این سؤال کمی عصبانی شده بود، پاسخ داد: فکر نمی کنم این مسائل خیلی مهم و مربوط به شما باشد. پسر کمی خجالت کشید و گفت: قصد بی احترامی نداشتم، فقط میخواستم ابهامی که برایم پیش آمده را رفع کنم. دخترک نمی دانست چرا دارد به این پسر پاسخ می دهد با این حال در حالی که اشک بر چشمانش جاری شده بود، گفت: ما چند سالی است که همدیگر را میشناسیم و قرار بود که با هم ازدواج کنیم که این اتفاق پیش آمد. پسر با بغضی در گلویش پاسخ داد: نگران نباشید من باید کاری به اتمام می رساندم و حال وقت آن است که به قول خود عمل کنم. کاغذ و قلم برداشت، چیزی نوشت و به دخترک داد.
گودال های عمیق، صدای خوانده شدن قرآن، باد سرد، لباس های سفید، همگی خود را مهیا برای مراسم کرده بودند. سفیدی بی ریختی رنگ یکدست سیاه را خراب کرده بود. به آرامی او را در جایی گذاشتند که آرامش، سکوت و کرم ها حضور داشتند. آخرین چیزی که دخترک دید لبخندی بود که بر چهره ی او نقش بسته بود. پس از آن رویش را کشیدند و او را از این همه سختی جدا کردند. چشمان خیس دخترک، جماعت سیاه پوش، تنهایی و آرامش او.
دخترک به بیمارستان برگشت تا مادامیکه او به هوش می آید در کنارش باشد. همه ی شواهد موفقیت عمل را تصدیق میکردند.دخترک در حالیکه از پشت شیشه به او نگاه می کرد، دستی سرد، شانه ی دخترک را لمس کرد. پیرزنی که لباس کهنه و فرسوده بر تن داشت به دخترک گفت: دخترم، اون کسی که اونجا خوابیده چند روز پیش در پارک کت خودش را به عنوان کمک به من داد، در همون لحظه این پاکت نامه از جیبش افتاد. من دیدم که تصادف کرد، میخواهم که وقتی به هوش اومد این نامه را به دستش برسونی. دخترک نامه را گرفت و پس از رفتن پیرزن شروع به خواندن آن کرد. " سلام بر برادرزاده ای که او را مانند فرزند از دست رفته ام دوستش دارم، امیدوارم دوران کسب دانش برایت پرفروغ باشد. من و زن عمویت چندی پیش از موضوعی با خبر شدیم که آن را همچون رازی پیش خودمان نگه داشتیم تا اینکه در زمانی مناسب آن را برایت بازگو کنیم. اینک زمان آن رسیده که تو را از وجودش باخبر کنیم. تو برادری داشتی که در کودکی پدر و مادرت فکر کردند که او را از دست داده اند. ولی من با خبر شدم که او نمرده بوده و پس از رها شدنش توسط والدینت، توسط خانواده ای به بیمارستان برده شده و مورد معالجه قرار گرفته است.در حال حاضر او پزشک متخصص مغز و اعصاب شده است و در بیمارستانی که اسم و آدرسش را در پایین نامه نوشتم، مدیریت می کند." دخترک که از توالی این اتفاق ها شوکه شده بود نامه از دستش سر خورد و برگه ی دیگری که دخترک متوجه آن نشده بود روی زمین افتاد. " سلام به برادری که ندیدم. امیدوارم تو سختی هایی را که من کشیدم، نکشیده باشی. روزی که پدر در زیر درخت، مادر در غم پدر و در سرما جان داد را ندیده باشی.روزی که عزیزم را از دست دادم، روزگاری که با دردی غیر قابل وصف پشت سر گذاشتم، امیدوارم تو این طور نبوده باشی. شاید بمیرم و نتوانم این را به تو بگویم که چقدر به تو احتیاج دارم، الان که دیگر در حال جان دادن هستم. می دانم کسی را پیدا خواهم کرد که آرامش را به من اعطا می کند تا من هم آن را به کسانی که دوستشان دارم اعطا کنم..."
دختر از شدت ناراحتی به روی زمین افتاد، فریادی از اعماق وجود کشید و در عجب از حکمت خدای خود ماند.
جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۸۹
زندگی
زندگی را رودی ببین که بر بستر زمان جاری است .
در ساحل این رود بایستی نه کنجکاو بود و نه نگران.
به خس و خاشاک گذشته ات نگاه کن که بر خاطراتت شناورند و می آیند و می روند،
درست مانند حوادثی که در روزنامه ها می خوانی .
از آنها منتزع شو و نسبت به آنها بی تفاوت باش.
یادت باشد که هیچ چیز مهم نیست فقط باش .
آن گاه انفجاری رخ خواهد داد ، معجزه شکفتن در خویش .
زورق آوازهای ما در انتهای روز ما را به آنسوی ساحل خواهد برد ، به جایی که از آنجا
می توانیم همه کس و همه چیز را ببینیم.
فلسفه نمی تواند خارش های پرسشهایت را مداوا کند
برعکس آنها را بیشتر هم می کند.
متواضعانه و در حیرت زندگی کن ،
دل آسوده باش بدان که سرمست خواهی شد.
ناگفته های صادق هدایت
صادق هدایت کسی که در زندگی، شاید جزء معدود نفراتی بود که او را بسیار نزدیک به خود یاقتم. کسی که خیلی از افکارش ذهن من را در برمیگرفت. انسانی که او را به نحوی معرفی کردند که جامعه او را به عنوان فردی که آثارش باعث یأس و ناانیدی و در نهایت خودکشی است بشناسند. شاید علاقه ی من به این شخصیت و شاید برای شناساندن حقیقت او حدأقل به نزدیکانم من را بر آن داشت که چند خطی درباره ی او بنویسم. کاری که میدانم زبانم از بیانش قاصر است ولی باید گفت.
هدایت به چیزی اهمیت میدهد که از نوع خودش باشد، مثل خودش فکر کند، دیدی متفاوت نسبت به اطراف داشته باشد، به طوری که تمام اتفاقات اطرافش را با چشم دیگری ببیند و چیزهایی را که دیگران ارزش میدهند ارج ندهد.
چون هدایت، زنی یا بهتر بگویم انسانی، چنین نیافت به درون خود پناه برد. درونی خسته، تنها و دلزده. گویا هدایت به دنبال بهشت گمشده اش بودو چون در این دنیا کشفش نکرد برای رسیدن به آن بهشت گمشده از مرگ یاری جست.هدایت رسیدن به مرگ را آرزویی میدید که دست یافتن به آن خوشبختی است که دیگر لازم نیست دروغ ها، فسادها و بازی های دیگران را ببیند و تحمل کند.
به نظر میرسد که هدایت به عشق حقیقی اعتقاد ندارد و عشق را عنصری سعادت بخش نمی داند. به عقیده ی او عرف، قانون و سنت به حریم عشق دست درازی میکنند و عشق را که تنها دستاورد برای رهایی انسان از تنهایی است از چنگش بیرون میکشند.
بوف کور داستانی است که هیچ شخصیتی در آن اسم ندارد. مردها شبیه به هم، و زن ها نیز شبیه به هم هستند. گاهی زن اثیری، عمه و زن خودش(زن راوی) یک نفر میشوند و گاهی پیرمرد خنزر پنزری، عمو، پدر و راوی یکی میشوند و شخصیت های داستان در دو نفر خلاصه میشوند، زن و مردی که به اصطلاح همان آنیما و آنیموس وجودی هر انسانی هستند؛ حتی میتوان گفت تمام داستان در تمام وجود یک نفر خلاصه می شود. زنی که خود را به پیرمرد خنزر پنزری تسلیم می کند، مردی که خود در آخر داستان تبدیل به پیرمرد خنزر پنزری می شود و در آخر آن عشق و آن دوست داشتن، جز مرده ای نیست که روی سینه ی مرد فشار می آورد. هدایت عشق را در بوف کور، عشقی هراسان و وهم انگیز می دید و شاید عشق در بوف کور عمیق ترین حسرت ها در لایه های تاریک زندگی اش بود. به نظر او: « عشق، آوای زیبایی است، از حنجره ی آدم کریهی که نباید از نزدیک به وی نگریست.»
هدایت چشمان قویی داشت. چشمانی که نازک ترین و عمیق ترین لایه ها را می دید. او زندگی مردم را می دید، او می دید که همه چطور زندگی میکنند. هدایت دوست نداشت مثل آنها زندگی کند. خنده اش میگرفت و از جهالت اطرافیانش رنج میبرد. دنیا را مضحک می دید. او می دید که همه در تلاشند، از صبح تا شب میدوند ولی نمیدانند برای چه؟ عشق میورزند نمیدانند برای چه؟ متنفر میشوند، زندگی میکنند، راه میروند و حتی میمیرند اما نمیدانند برای چه؟ هدایت به این پوچی زندگی آنها لبخند میزد، لبخندی تلخ و دردناک. او دوست نداشت همانند آنها زندگی کند، دوست نداشت در موقعیت مضحک آنان قرار بگیرد.
هدایت در هر کاری، آخر و عاقبت کارش را میدید.در ابتدای راه با چشمان تیزش کار را میسنجید. چه میدید؟ نابودی، نیستی.
او از این لذت های کوتاه و زودگذر رنج میبرد و با خود میگفت: چه چیزی برای همیشه می ماند؟ چه چیزی جاودان است؟
هدایت تحمل عذاب و سختی را نداشت. هدایت تحمل به زانو در آمدن را نداشت. و برای اینکه به سختی و عذاب نیفتد، برای اینکه به زانو درنیاید قبل از اینکه این اتفاقات رخ دهند راه چاره ای می اندیشید و آن چاره "مرگ" بود. مرگی که او را از تحقیر و کوچک شدن رها میکرد. هدایت مرگ را رهایی میدید.رهایی از مشکلات، فرار از سختی ها و سربلند بیرون آمدن از گرفتاری ها. در بعضی موارد هنگامیکه به مسأله ناراحت کننده ای برخورد میکرد، چشمان تیزبینش را می بست و بی تفاوت از کنار آن رد میشد. هدایت مبارزه را دوست نداشت. برای همین آرام و بی صدا از کنار مسأله عذاب آورش عبور میکرد. اگر او در مورد مرگ می نوشت، اگر از نابودی سخن میگفت و اگر در حرف هایش یأس بود، همگی برای این است که او انسانی بود «حساس»، انسانی بود «لطیف» و انسانی بود «شکننده». هدایت به همه ی شخصیت های داستانش کمک کرد. همه آنها را از سختی و مشکلات نجات داد و به آنها اجازه نداد با زنده ماندن خود رنج بیشتری را تحمل کنند. برای همین یا آنها را به کام مرگ میفرستاد یا بی تفاوت از کنار مسئله ای عبور میداد.هدایت انسانی بود واقع گرا که واقعیات اطرافش را میدید و آنها را به تصویر میکشید، و چون با استادی تمام مشکلات و سختی ها را بیان میکرد ما را به عمق فاجعه میبرد. من با هدایت بود که فهمیدم مسائل خیلی پیش پا افتاده و معمولی گاه در اعماق خودشان فاجعه بارند، و این آگاهی چقدر دردناک است.
هدایت با چشم حقیقت می دید، با چشم حقیقت درک میکرد و با همین چشم بود که به کمک شخصیت های داستانش می رفت و با همین چشم ها بود که عمق فاجعه در زندگی همه ی ما را نشان میداد. پس او حقیقت را میگفت و حقیقت را می نوشت.
دوشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۹
تلخ
زیبا شده بود، طوری که بار اول نتونستم بشناسمش. ولی انگار یه چیزیش شده. دیگه چشماش درخشش همیشگی رو نداره. اون جایی که تو بچگی با هم بازی میکردیم رو به خوبی یادمه. قبل از اینکه من بخوام چیزی بگم اون گفت: چرا؟ فقط بگو چرا؟ من تمام بدنم میلرزید. تو چهره اش یه حالت تعجب عجیبی بود. تا حالا اینطوری ندیده بودمش. یک لحظه ترسیدم. تا اومدم فکر کنم که بگم چی چرا، گفت شاید بهتره تو هم بیای؟ حال عجیبی داشتم. میخواستم داد بزنم. انگار اصلا نمیتونستم هیچ حرفی بزنم. فقط خواستم با نگاهم بهش بگم اونطوری که اون فکر میکنه نیست. کاری که تو زندگی خیلی خواستم انجامش بدم. بلافاصله گفت: لازم نیست چیزی بگی خودم همه چی رو میدونم. گفت: داری با خودت چیکار میکنی؟ دنیا جای ساختنه نه تخریب کردن. چرا سعی میکنی منو فراموش نکنی؟ این زندگیه توئه و هیچکس جز خودت نمیتونه عوضش کنه. اینا رو که گفت نمیدونم چی شد نطقم باز شد. گفتم: تو هم مثل خیلی های دیگه گذاشتی رفتی حالا اینجا وایستادی منو نصیحت میکنی؟ که چی؟ چی بشه؟ چرا همه خیر و صلاح منو میخوان در صورتیکه فقط حرف میزنن، یه مشت حرف خرفت، خسته شدم از این حرف های که بوی دلسوزی میدن و رو هوا زده میشن. اصلا تو اگه به فکر من بودی، اندازه ی یه ذرت واسه من ارزش قائل میشدی نمیذاشتی بری! اصلا حواسم نبود که الان کجام، فقط میخواستم حرفامو بزنم. اما این حرف ها هیچ سودی به حال من نداشت. ادامه دادم و گفتم: اصلا میدونی چیه؟ مشکل خودمم. اره، من! منی که واسه همه ارزش قائلم. منی که سعی کردم انسان باشم. دلم خیلی پره انقدری که نمیتونم آخرشو ببینم. دلم شکسته از اونایی که حتی نفهمیدن چرا دوسشون دارم. خسته شدم از این همه آدمایی که هر چقدر هم بهشون محبت کنم بازم میشم آسفالتی که از ته کفششون اونا رو نگاه میکنه. آدمایی که فقط اسمم تو زندگیشونه. تو اصلا این چیزا رو میفهمی ترسو؟ کم کم حالت چهره اش عوض شد. خندید و گفت: تا اونجا که یادم میاد هر کسی برای فرار از مشکلاتش یه راهی پیدا میکرد ولی کسی زحمت حل کردنش رو به خودش نمیداد. خیلی وقت ها موقعی که میرسیدی وسط راه بهت میگن بن بسته اینجاست که باید جرأت داشته باشی و دور بزنی و یا اگه جرأتشو نداری بری توی بن بست. جایی که دیگه نیازی به دور زدن نیست و تلاشی هم نیست برای ادامه دادن. گفتم: میبینی بازم داری حرف میزنی باور کن خودم این حرف ها رو صد مدل مختلف تو مخ بقیه کردم. چرا درک نمیکنی، من کسی رو میخوام که حرف نزنه، عمل کنه. شاید خیلی وقت ها برای اینکه یک چیزی رو میخواستم به یکی نشون بدم، بدون اینکه متوجه بشه شرایطی رو ایجاد میکردم که اون فرد میفهمید اگه این کار رو بکنه ضرر کرده. بدون اینکه بهش بگم و این کار چنان تأثیری روش داشت که حرف هیچ وقت نداشت. کسی رو میخوام که درکم کنه نه اینکه هی بگه، بگو من درکت میکنم. کسی که وقتی وقت نداره برام وقت داشته باشه. اصلا چی فرقی میکنه. به قول یکی از دوستام یه همچین کسی وجود نداره. کسی که مثل بقیه نیست. کسی که بهم نشون بده دارم اشتباه میکنم و اوضاع به این بدی ها هم نیست. البته یک آدمی شاید با برخی از این خصوصیات بود اما یک ویژگی داشت که همه چیز رو خراب میکرد. یکی دیگه میگفت من دوست دارم اگه یکی باهام دوسته بهم نگه دوستم داره و از این حرفا، دوست دارم بهم نشون بده. اما هیچ وقت خودش این کار رو نکرد. چرا چیزی رو که خودش انجام نمیداد از بقیه میخواست؟
چیزی نگفت دستمو گرفت و گفت: بیا میخوام یه چیزی نشونت بدم. باهاش رفتم. حس عجیبی بود. حسی که اواخر زیاد دچارش بودم، یه حسی مثل سقوط خلاف جاذبه، چیزی که هیچ قانونی نداشت. چیزی که دیدم منو شدیدا تحت تأثیر قرار داد طوری که تمام صورتم خیس شده بود. در همون حال چشمم رو بستم و باز کردم. همه جا تاریک بود. ساعت نزدیکای صبح بود هنوز همه خواب بودند. ولی تنها چیزی که باهام مونده بود صورت خیسم بود. شاید راست میگفت: شاید منی که حس میکنم تنهام، ناقصم یا کمبود دارم بهتره برم پشت دیوار سنگی، دل رو به دریا بزنم با سر برم تو بن بست! شاید آخرش همین باشه. من دیگه قدرت برگشتن رو ندارم.
تنها چیزی که میدونم و خودت هم میدونی اینه که اینطوری تموم نمیشه...
یکشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۹
پازل
حال این روزهای من مثل هوای تهران شده، هر کاری میکنم بهتر بشه، بهتر که نمیشه هیچ، شاید بدتر هم شده باشه. خیلی به سختی خودم را متقاعد کردم که شاید این تعطیلی ها از آلودگی، از این ویروس، از این چیزی که نمیدونم اسمش رو چی بذارم کم کنه، ولی انگار فقط داشتم برای خودم یک راه فرار که البته فرار هم نبود فقط یجور گول زدن خودم بود، درست میکردم. نه، میدونستم دارم خودم رو گول میزنم مثل خیلی وقت های دیگه. ولی این گول زدن رو دوست داشتم چون حدأقل شاید این حس رو در من به وجود میاره که میتونه وضع خیلی بهتر بشه حتی فقط برای چند لحظه. فکر کنم یک چند وقتی میشه. اوایل قیافه ام داد میزد که یک چیزیم شده تا حدی که به کارهای خیر هم برای رفع مشکل متوسل شدند! اطرافیانم را داشتم ناراحت میکردم و این چیزی بود که درد و رنج من را مضاعف میکرد. وقتی که راه حلی برای مشکل نیافتم تمام تلاش خود را بر این گذاشتم که حدأقل مانع ناراحتی اطرافیانم شوم. روی این موضوع به نتیجه هم رسیدم. این اواخر دیگر به سختی میتونستن تشخیص بدن که من حتی مشکلی داشته باشم. همین چهره ی بی مشکل برای آن ها کافی بود. کسانی که مرا دوست داشتند! آنقدر خودم را محدود کردم که کوچکترین چیزی از من بروز نکند. تمام مشکلاتم، تمام غم و اندوه را دیگر برای خودم و در خودم نگه داشتم. خودم را همچون محیطی بسته ساختم. خودم این خود را ساختم. این کار را دوست دارم. خدا را هم به خاطر دردهایی که به من میدهد دوست دارم. تمام کسانی که مرا آزرده اند کسانی که قلب مرا شکسته اند دوست دارم. تا چند سال پیش شاید باور نمیکردم یک زمانی چنین حسی پیدا کنم. شاید این ها همش حرف باشه ولی همین حرف هاست که حس منو بیان میکنه. دوست دارم، بدون آنکه توقع دوست داشته شدن را داشته باشم. خدایا پازلی شدم به هم ریخته، تکه هایش پاره پاره، به هر زحمتی بود این تکه ها را کنار هم نگه داشتم و آنها را مرتب کردم. سال ها طول کشید که این تکه ها را کنار هم چیدم. درست زمانی که میخواستم حس به پایان بردن و در آغوش گرفتن آرامش را بچشم، تشویشی بزرگتر، سراسر مرا احاطه کرد. تکه ای گم شده است. پازل من هیچ وقت کامل نخواهد شد. درست زمانی که میخواستم بفهمم که در پس آن همه تلاش چه نهفته بوده، دانستم که بر عبث میپایم. تمام آمال و آرزوهایم لحظه ای نیست شد. حال زمانی است که باید تصمیم گرفت زمانی است برای ماندن و جنگیدن یا برای رفتن و یافتن. ماندن من در نقص است نقصی که شاید رفع نشود و رفتن من به جایی است که دیگر نیازی به حل پازل ناقص برای یافتن حقیقت نیست.
همه ی ما چنین لحظاتی در زندگی مان وجود دارد. انسان ها دو دسته هستند آنهایی که به دنبال حل پازل زندگی شان میروند و آنهایی که فایده ای در حل این پازل نمیبینند و از آن میگذرند. آنهایی که به دنبال حل میروند شاید به حقیقت رسیده و آرامش یابند یا آن هایی که در میانه ی راه سرگشته و درمانده شوند دیگر به ادامه ی آن مبادرت نکننند. اما این مسئله برای من رنگ و بویی دیگر پیدا کرد. یاد سؤال امتحانم که همین چند وقت پیش داشتم افتادم. سؤال در عین راحتی حل نشد. فهمیدم که جواب نداشته. نکته اینجاست که استادمون هم خودش نمیدونست چطوری اینطوری شد. این مسئله ی پازل با یک فرق مشابه سؤال امتحان هست! این پازل هم جواب نداره ولی استاد خودش خوب میدونه و اصلا شاید خودش مسئله را بی جواب طرح کرده، که البته این آخری رو خیلی دوست ندارم.
شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹
بی قانونی، سادیسم، استاد، دانشگاه، من و ...
عجب جاییه این دانشگاه! یک روز در میان پنج تا امتحان میدیم چون دانشگاه کلاس خالی نداره بریم توش امتحان بدیم. مراقب ندارن به جاش مستخدمین دانشگاه رو میارن! اصلا اینا رو ندید میگیرم. سر جلسه ی امتحان طرف میخواد بره دستشویی میگن باید شرایط اون نفر رو بررسی کنن!!! آخه این یعنی چی؟ سر کنکور هم اینطوری نبود به خدا!!!! امتحان ریاضی مهندسی دادیم استاد میخواست نمره ها رو بزنه، از استاد پرسیدیم نمره ها خوب بوده؟ کلی گله کرد که امتحان آسون بوده و این چه نمره هاییه و فلان و ...! بعد میگه میانگین بچه ها 50 بوده از 100 نمره. بعد یکی از انسان هایی که فوق تخصص جویدن کتب دانشگاهی داره از استاد پرسید: استاد نمره ی کامل هم داشتیم؟ استاد هم گفت: نه، ولی یک نفر 97 از 100 شده. کلاس تموم شد. با یکی از دوستام سوار سرویس دانشگاه شدیم. قرار شد استاد تا ظهر نمره ها رو بزنه. برگشتم به دوستم گفتم عجب آدم فلان فلان شده ای هستا، تو رو خدا نگاه کن آخه 97 از 100 خیلی نامردیه. نمره ی منی که خوب نشدم رو خیلی بد جلوه میده و فلان. خلاصه بعد از یک ساعت یکی از بچه ها زنگ زد گفت 97 شدی!!!! یعنی مونده بودم چی بگم! همشون برگشته بودن میگفتن تو خیلی فلانی( این فلان ها رو اصلا بعضی هاشو نمیشه بیان کرد) عجب آدمی هستی تو و از این جور چیزا! از اون ور یک درسی داشتیم به اسم معادلات. شب امتحان داشتم واسه هم اتاقی هام توضیح میدادم. در حالی که تمام سؤالات رو حل کرده بودم شکی نداشتم نمره ی بالایی میگیرم یکی از بچه ها گفت 9.5 شدی! عجیب بود یکی از بچه ها که 7 شده بود یکی دیگه رو جای خودش فرستاده بود پیش استاد، استاده هم برگشته بود گفته بود به خاطر همین که تا اینجا اومدی بهت میدم 11. من که مطمئن بودم حتی نفهمیدم که باید اعتراض کنم. امسال فهمیدم دانشگاه جاییه که باید علاوه بر درس خوندن، شانس خوبی هم داشته باشی.
جدا از این ها 90% استاد های دانشگاه مشکل روحی دارن. باور کنید این آمار، نسبتا دقیقه!
رؤیای کودکی
امروز داشتم قرآن رو ورق میزدم چند تا برگه پیدا کردم که با یک خط کج و معوج نوشته شده بود ولی انقدر جالب بود که بدون دخالت در متن نوشته بازنویسش میکنم:
" به نام خدا
1. بابا سیگارش را ترک کند.
2. امام زمان زود ظهور کند.
3. داداشم قبول در درس هایش شود و من هم.
4. سلامتی برای همه ی خانواد.
5. خانه خوب بخریم.
6. ماشین سانتافه بخریم.
7. فیلم اسکار ادامه داشته باشد و به خوبی تمام شود.
8. فوتبالیست شوم و برادرم.
9. بهترین ماشین کنترلی بخرم. "
یه تیکه برگه ی کوچیک دیگه هم بود که اونم خیلی باحال بود.
" انشاءالله آتش گرفتن مدرسم، نبوت 2."
یاد بچگی هام افتادم. چقدر آرزوهای قشنگ و دست یافقتنی داشتم. چقدر ساده! آرزوهایی که اگه الان اگه یادم بیاد احتمالا بهش بخندم. ولی بازم دوست داشتم به همون سادگی بودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)