از بی حوصلگی چشم هامو بسته بودم. خواب و بیدار بودم. اون موقع که چشمام رو بسته بودم ساعت نزدیکای 5 بود، سیاهی که تهش با خنده ی پدر به پایان رسید. خواب نبودم ولی دیگه ساعت 6 شده بود. شنیدم که پدر گفت محمد خوابه! چقدر خوشم میاد بقیه فکر کنن خوابی و بشنوی دارن چی میگن. انگار باید می رفتیم خونه ی خواهرم بهش سر بزنیم. با اینکه خیلی حوصله نداشتم ولی از اونجایی که آدم وقتی حوصله ش سر رفته باشه دنبال یه چیزی میگرده دو تا آدم ببینه که سر حوصله بیارنش، رفتم. وضع از اونی که فکر میکردم خیلی بدتر بود. باید زودتر می فهمیدم که ناهار نخوردن ظهر بی دلیل نیست. رسیدم اونجا، ولی کاشکی اصلا نرفته بودم. اون قیافه ی من فقط باعث شد مثل بازجوها بیفتن به جونم که بگو چی شده؟! دیگه شکی نبود سایه ای که چند وقته کوتاهیه حسش میکنم خیلی هم کمرنگ نیست. اوضاع داغون تر از اونی بود که بخوام کاری کنم که نفهمن. دیگه نمی تونستم کاریش کنم. این وسط فقط یه نفر بود که میتونست بفهمه. چپ و راست می خواست یه موقعیتی تنها گیرم بیاره. بالاخره موفق شد. ولی نمی خواستم درگیرش کنم. اون مسافر بود و تو همین یه روز نمی خواستم ناراحت بشه. قرار بود همین یه روز بهش خوش بگذره. خلاصه گفتم نمی دونم شاید مال اینه که چیزی نخوردم و بی حالم. بحث یه خرده از من فاصله گرفت. از گرونی خونه تو شرق شروع شد به اینکه بهتره بریم غرب خونه بگیریم، ختم شد. خلاصه از شرق تا غرب رو صحبت کردن. من فقط گوش می دادم. تهش هم نسخه ی منو پیچیدن که ضعیف شدم و باید تقویت کننده بخورم. خب کسی متوجه نشد که ویتامین رو به کسی میدن که ضعف جسمی داشته باشه نه من! پیاده روی تا خونه اختتامیه ی این نمایش ناموفق بود. فردا می تونستم راهی مسافرت بشم و ردش کردم. با همین وضع پیش بره فکر نکنم فردا صبح حوصله ی خودم رو هم داشته باشم. با این حال فردا یه روزه دیگه ست و هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته! حرف های جدید از آدم های جدید و خیلی اتفاق ها که ممکنه بیفته و این وضع رو کلا عوض کنه. هیچ چیزی دور از ذهن نیست ولی صبح شدن این شب هم با این اوضاع، امشب رو جزء شب های خاص قرار میده!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر