سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۹۰

بالشت، حرف های آخر

نمی خوام بگم بقیه بی تقصیرن ولی بیشترش تقصیر خودمه. تقصیر شده جزیی از چیزایی که می تونی بگی ویژگی منه. بهترین چیزی که داشتم بالشتم بوده. هیچ وقت از خودم دورش نکردم. اما برای اونم من مقصرم. مقصرم که سنگینی سر منو همیشه اون تحمل میکنه. ولی برای اینکه این رو از بین ببرم اونو میذارم رو سرم.حیف که اون نمی تونه از اینکه بالای سر منه خستگی در کنه و لذت بالا بودن کنه. اونم باور نداره می تونه سنگینیش رو سر من بذاره. حق داره، سرم انقدر سفت و خشنه که نمی تونه باور کنه. حق داره چون تا حالا ندیده یه بالشت رو  سر آدم باشه. برای اینه که نمی خوام به هیچی تکیه بدم. سر من به سختی زمین عادت کرده ولی دیگه طاقت نگاه سنگین بالشت رو نداره. بالشتی که دارم زیاد رویه اش و روش  رو نسبت به من عوض میکنه. اما هنوز بالشت خودمه. همون بالشتی که می دونم برای خوابیدن بهش نیاز ندارم ولی اگه نباشه خوابم نمی بره. بالشت نباشه پتو هم نمی تونه گرمم کنه. کار بالشت گرم کردن نیست ولی من رو گرم می کنه حتی اگه نخواد. زمینی که دارم روش زندگی می کنم همیشه پشتش به خورشیده. سوار موج نمی شم و حتی دیگه اصلا تکون نمی خورم. دریا هم داره میگه تو یه مرده ای ولی میخوام بگم اگه مردم چرا حرکت نمی کنم؟ چرا نمی تونی تکونم بدی؟ چرا بهم ثابت نمی کنی که مردم؟ چرا باورش رو بهم نمیدی؟ حقیقت اینه که تو هم لذت میبری از اینکه مقاومت میکنم از اینکه مثل همه باهات همراه نمیشم. ولی علت این نیست که میخوام با بقیه فرق داشته باشم!  دریا میره تو فکر. بعد سرد میشه و اجازه میده موج هاش از روم بگذرن. در آن واحد می فهمه. میفهمه که جایی نیست که بخواد فکرشو باهاش مشغول کنه. تا جایی که چشم کار میکنه فقط ساحل می بینم یه لحظه چشمامو می بندم میرم زیر آب. جای سردیه ولی حس غرق شدن ندارم. دوست های صمیمی، کارهای قدیمی، اینجا ما همینیم، رسیدیم ته راه، ما همیشه با همینیم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر