سه‌شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۹

جستجو

من تقریبا به همه چیز پی برده ام، و از تنها چیزی که سر در نمی آورم خود دنیاست. دنیا خیلی محکم و نفوذناپذیر است، مدت هاست که درباره ی دنیا جوابی ندارم، فقط می دانم که راه وقوف کامل را بسته است. در ضمن آدم رمانتیکی بودم و هرگز به این فکر نیفتادم که به دختری اظهار عشق کنم که به او علاقه ی قلبی نداشتم و شاید به همین دلیل هم بود که نیاز به ملاقات با خانم های زیادی داشتم که البته از این کار هم به دلایلی امتناع کردم. همیشه با خودم فکر می کردم آیا روزی خواهم توانست عاشق وفاداری باشم. اگر همه چیز به من بستگی داشت، دلخواه هم این بود که بتوانم بقیه عمرم را با خانمی که دوستش داشتم در کلبه ی جنگلی کوچکی به سر ببرم. فقط میبایست اول این خانم را پیدا می کردم. در پیاده روی هایم مطمئن بودم که ممکن است هر لحظه با او روبرو شوم و فکر میکردم شاید او پشت پیچ بعدی ایستاده باشد، این زیاده گویی نبود چون اطمینان داشتم چنین کسی وجود دارد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر