شنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۹

دست خودم نبود

دست خودم نبود، این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگتر که مبادا بهش بربخورد، از کوچکتر که مبادا دلش بشکند، از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد، از دشمنی که برآشوبد و به سراغم بیاید

۲ نظر:

  1. dastet 2rost, doost ro kheily khoob umadia! kolan in tarsa asabam ro khoord karde, ye ja ye moghe hamash ro mishkanam, dg base!!!

    پاسخ دادنحذف
  2. البته خیلی وقت ها این ترس لازمه. چون اگه نبود خیلی اتفاقات ناگوار پیش میومد و هر کسی از مدارش خارج میشد. البته این را باید در نظر گرفت که ما نیازمند گردش به دور هسته هستیم نه اون به ما. این خیلی مهمه

    پاسخ دادنحذف