دوشنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۹

آخر شب

یادم میاد در زمان کودکی همیشه یک ابهامی داشتم، همیشه یک سؤالی واسم مطرح بود که از کجا معلوم هر چیزی را که چشم های من می بیند بقیه هم همون چیزها رو ببینن؟! از کجا معلوم که آنها هم همان طوری مرا می دیدند که من خودم را می دیدم؟ از کجا معلوم که آینه ها تصاویر حقیقی را نمایش دهند؟ با خودم می گفتم شاید هر کسی در دنیای خودش زندگی میکنه. این دنیاها هم توسط رابطه های بین آدم ها به هم ربط پیدا میکنه. در اون دوران برای من هر کسی دنیای خودش را می دید و داشت. زشتی و زیبایی از چشم هر کسی متفاوت بود و حدأقل شاید اون موقع دیگه کسی از روی ظاهر در مورد بقیه قضاوت نمی کرد. در حقیقت سقوط در گودالی که عمقی بی انتها دارد با صعود به جایی که پایانی برای آن تصور نمی شود چیست؟ در این هنگام بود که صدایی عجیب در میان افکارم منفجر شد: " بچه مگه تو درس نداری؟ " ساعت حدودا از 11 گذشته بود و من که چند لحظه ای بیش نبود که از پای اسباب بی مصرف (کتاب هایی با قطری برابر کتاب های قطور فلسفه، که هنوز ماندم ما چطور باید از این تئوری ها در عمل استفاده کنیم، که حقیقتا بدون آزمایشگاه بسی وقت تلف کردن است) برخاسته بودم که این جمله ی تراژدی را از زبان مادرم که قصد خواب داشت شنیدم. نمی فهمم چرا وقتی به یک نفر محبت میکنی در کوتاه ترین زمان ممکن خیلی نسبت به تو و کارهایت بی احساس می شود. طوری رفتار می کند که حس چنین کلامی را به انسان وارد می کند: "اصلا نکن! حالا مگه نکنی چی میشه؟" بی شک اگر به یک درخت ابراز محبت میکردی شاید ثمرش افزون شود ولی او با این کار بذر نفرت را در این فرد جایگزین محبت می کند. هیچ وقت نفهمیدم این از خصلت آدمیان هست یا کنون چنین فجایعی رخ میدهد. زمان عنصری است که درک انسان را حقایق بالا می برد. در اثر همین عنصر بود که فهمیدم چقدر زندگی بی قاعده است و همین عدم پیروی از قوانین بود که آن را برایم زیبا ساخت. در حقیقت دوست دارم تعریف خودم را برای زندگی داشته باشم. زندگی عکس العمل ها و واکنش هایی است که انسان ها در سنین مختلف و لحظات گوناگون و متناسب با اهداف و شخصیت هایشان در برابر اتفاقاتی که برایشان پیش می آید، یا وضعیت هایی که خیلی از مواقع انتظارش را ندارند پیش می آید، نشان می دهند. نوع واکنش انسان ها با توجه به عواملی که ذکر شد باعث تفاوت زندگی ها میشود. در مورد خودم واکنشی که در کودکی در برابر تنهایی، در راهنمایی در برابر رفتار اطرافیان، در دبیرستان پدیده المپیاد و ... نشان دادم هر کدام علتی شد برای معلولی که در مرحله ی بعدی زندگی من بروز کرد. واکنشی که در این مرحله از زندگی نسبت به شرایط و اتفاقات نشان می دهم پل بعدی برای مرحله ی بعدی زندگی من است. ارتباط بین این پل ها مسیر زندگی من را درست می کند. این که من در کودکی خواستار مسیری معین بودم، مسلما نمی شد انتظار وقوعش را داشت چرا که این مسیر  پیش بینی شده در هر زمانی با هر رخدادی قابل تغییر است. این همان عدم پیروی زندگی از قانون خاص است. تشکیل خانوداه، فرزند دار شدن، تحصیل، پول، فوت و خیلی دیگر از چیزها همان اتفاقاتی هستند که انسان در برابرشان واکنش میدهد. خیلی از این رخدادها ثابت است و قابل تغییر نیستند. در کل رخدادها را ما تعیین نمی کنیم. پس زندگی با رخدادها معنی نمی شود. نمی توانیم بگوییم زندگی همین رخدادهاست وبا همین چیزها ختم می شود. واکنش ها و نتایج آن، زندگی است. ساعت حدودا 2 نیمه شب شده و من نمی فهمم چرا دوست داشتم این حرف ها را بنویسم اون هم در اوج زمانی که لازم هست درس بخونم!      

۱ نظر:

  1. تعبیر جالبی از زندگی بود. اوایل نوشته فلسفی نوشتی بودی با اینکه خیلی نوشتار بچه گانه ای داشت. با تعبیری که از زندگی داشتی میتونی زندگی خودت را معنی کنی اما این برای تو کارساز شده چون بهش ایمان پیدا کردی. با این حال در وضعی هستی که فکر کنم بتونی از این به بعد بقیه زندگیت را با سلیقه ی خودت طراحی کنی. نمیدونم چقدر طول کشیده به این چنین نتیجه ای رسیدی ولی فکر کنم یک همچین نتایجی ارزش داره و برای هر کسی لازم هست.

    پاسخ دادنحذف