دوشنبه، آذر ۰۸، ۱۳۸۹

رنگ من

دردی دارم که سرمایش عالم را به آتش میکشه، دردی که نشأت از دل ناکجا گرفته، دردی که ادراک را به بند میکشد، دردی که درد نبود اما قدرت تخریبش افکارم را با سیاهی قلم همجوش کرده است، دردی که فراتر از بعد زمانی هست.
شاید افسردگی به دلیل شرایط ناخواسته، شاید تنهایی در تراکم شلوغی، شاید ....، شایدها دیگر معنی ندارد. هیچکس نمیدونه غرق شدن درون استخر خالی از آب چقدر دردناک هست جز کسی که غرق شده باشد.
سعی کردم بفهمم، معلولی را یافتم که علتش در نبودش آمیخته شده بود. اشکی در درونم شعله ور شده که دیگه نیازی به انرژی خاصی برای باقی ماندن نداره. نمی خواهم تعریفی داشته باشم وقتی تعریفی برای تعریف وجود نداره.
خدایا این حرف ها چیه که من میزنم؟! از کجا میاد؟  این واقعا ذهن من هست که دیگه حتی حرف های خودم را نمیشناسد؟ شاید هم من این بودم و قبلا اون نبودم. واقعا کدوم منم؟ گفتم شاید، این کلمه ای که تمام وجودم را به لرزه می افکند. من دارم مینویسم یا سایه ی منه که داره من را با اون شکوه و عظمت روی دیوارش وادار به گفتن این حجویات ( ببخشید هجویات) اصلا چه فرقی میکنه! کلمات هم دیگر معنی را درک نمیکنند، کجا بودم؟ درسته! من را وادار به نوشتن میکرد. آینه را جلوی خودم گرفتم. این دیگه کیه؟ باید بشناسمش؟ تا اونجا که یادم میاد من یک نفر بودم( تازه اگر یک نفر محسوب میشدم)! ولی الان دو نفر هستند که حتی من را نگاه هم نمیکنند. آینه هم آینه های قدیم! در پس آن دو موجود که هیچ شباهتی به من نداشتند جماعتی بودند که نمیتونستم ببینمشون. انقدر محو آینه شده بودم که تا به خودم اومدم بین اون جمعیت بودم. تک تک آدم ها را توان دیدن نداشتم. ولی میدونستم یک زمانی اینجا بودند. هه! چه جالب! سایه ی خودم هم دیگه نیست! مداد را برداشتم روی اون صفحه ی سفید، سایه را خط خطی کردم. سیاهی مداد هم جزو اون صفحه ی تار شد. انگار این صفحه هم رنگ عوض میکرد. رنگ هایی که داشت من را کمرنگ میکرد. ولی من پاک نمیشدم. من کمرنگ تر از این حرف ها بودم که بخواهد من را هم همچون سایر رنگ ها در درون پوچی محو کند. چقدر سایه ی آن دخترک آشناست. یعنی کجا دیدمش؟ فکرم کنم خودم کشیدمش. کشیدمش ولی با چی؟ نمیدونم با چی ولی میدونم که من به این ورطه ی هولناک کشیدمش. در هر صورت کشیدمش. ولی فقط سایه ش رو میشناسم. یادمه وقتی کشیدمش خیلی پررنگ بود. الان دیگه رنگی که بتونم ببینم نداره. شاید باید خط بزنمش. وای خدایا! دیگه نمیتونم پررنگش کنم. مدادم دیگه نمیکشه. دستم بی اراده با مداد سیاه داره همه چی رو پاک میکنه. نه، دیگه قلمی وجود نداره! دنیا، اون دنیایی که نمیتونستم آخرش رو ببینم الان داره محو میشه.
اگه دنیایی که ساختم داره همه چیز رو محو میکنه شاید بهتره دیگه کمرنگ نباشم، چرا باید کمرنگی رو درون بی رنگی تحمل کنم.

۴ نظر:

  1. یاد چندتا کلمه افتادم
    صادق هدایت-بن بست-پوچی و این قبیل کلمات
    و آخرین کلمه(چرا)

    پاسخ دادنحذف
  2. به نظرم احساس خستگی همراه با یاس تو نوشتت موج میزنه
    دیگه حوصله نداری
    اعصاب منو خورد میکنی!
    به قول سید چرا یدفعه اینجوری شدی؟؟؟؟

    پاسخ دادنحذف
  3. اصولا نمي تونين وقتي چيزي رو نمي فهمين روش نظر ندين؟!
    روي حماقت خودتون اسم نذارين لطفا.
    جالب بود. خيلي جالب. اگه بخواي نويسنده ي خيلي خوبي ميشي...

    پاسخ دادنحذف
  4. برای من مهم نیست که کی چی میگه
    من نظرم همونه
    شاید اگه می نوشتم (جالب بود!!) نظرم احمقانه نبود نه؟؟؟

    پاسخ دادنحذف