چهارشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۹

یک لحظه

ساعت چنده؟ 12 یا 1 میدونم از نیمه شب گذشته! هنوز هم اونجاست. این موقع شب واقعا نمیدونم دارن به هم چی میگن؟ خودش میگه جای خولهر نداشته اش رو پر کرده! به خدا اگه من تا حالا ساعت 12 به بعد با خواهرم تلفنی حرف زده باشم اونم چی تو این سرما!!! هر کی ندونه من که خوب میدونم داره چی کار میکنه. ولی به روی خودم نمیارم. بذار خوش باشه. به من چه ربطی داره؟ من دیگه دخالت نمیکنم! نصف این زمانی رو که وقف حرف زدن میکنه اگه درس میخوند الان هر چیزی که میخواست رو داشت!

خوبه... به نظرم داره بهتر میشه! یه کم به فکر افتاده. چقدر سختشه. این اوایل برای همه سخته. آدم به فکر میفته که زندگی به این راحتی نیست. هر کاری که میکنه هر حرفی که میزنه ممکنه زندگی یا یک آدم رو به طور کل عوض کنه!. تازه میفهمه که گم شده بوده در حالی که قبل ها نمیدونست گم شدن حتی یعنی چی؟ خیلی کودکانه عمل میکرد. به تازگی علایم وجود عقل داره درونش مشهود میشه. ولی بالاخره راهش رو پیدا میکنه! ولی هیچ تضمینی برای اینکه دوباره گم نشه نیست.

دوست ندارم راجع بهش اظهار نظر کنم چون روحیه خیلی حساسی داره ممکنه منظور من رو بد برداشت کنه. نمیخوام از این کلمات کلیشه ای که بچه ی خوبی یا از این اصطلاحات ممسخره و تکراری استفاده کنم. ولی فکر صافی داره. شیشه خورده نداره. حفظ حریم و حرمت واقعا خیلی واسش مهمه. ترس از دست دادن بهضی از چیزا یا تخریب بعضی خصوصیت ها خیلی محدودش کرده. ولی مثل یکی دیگه از دوستام اونم این راه رو برای ایجاد امنیت و دنیای امن خودش در نظر گرفته. هیچ اشکالی نداره. رفتارهاش حدأقل منو خیلی تحت تأثیر قرار میده.

خیلی طنزآلود رفتار میکنه! ولی انقدرها هم که نشون میده شاد نیست. خیلی چیزا رو در نظر میگیره طوری که هیچکس متوجه نشه. تقریبا با همه میجوشه. ولی بعضی وقتا به شدت از دست یکی ناراحت میشه. چهره اش اون موقع واقعا دیدنیه. ولی زیاد حرف منو نمیفهمه...

واقعا 19 سالشه. چقدر خورد شده. شکسته شده. نمیتونم ببینمش. یه لایه از مشکلات جلوی چهره اش رو گرفته. یاد اون سطح های شفاف میفتم که وقتی تو یه محیط به خصوص قرار میگیره یه واکنش شیمیایی روش انجام میشه و دیگه نمیشه اصلش رو دید. برای اینکه بتونه به شکل اولیه بمونه باید تو محیط خاصی نگهش دارن. نمیدونم چطوری ولی خوب میفهمه که چرا باید به یک کسی اطمینان کنه. بعضی وقتا من که اصلا نمیفهمم چرا؟ چرا ازش فرار میکنه؟ بسه اصلا دیگه نمیخوام راجع بهش صحبت کنم!

یه لحظه، همش تو یه لحظه بود. دوست دارم چشمام رو ببندم و از جلوی آینه بیام این طرف و دیگه هیچی نبینم.
نمیشه. این منم. این منی هست که خودم ساختم. دیگه شکل گرفته. خیلی وقت ها حس میکنم رفتار بقیه خیلی غریبه ست و من نمیتونم بین یه همچین انسانهایی که نمیدونن چرا من الان هستم زندگی کنم! ولی اگه این دفعه هم اشتباه کرده باشم چقدر ناامید میشم. ولی بعید میدونم. من به این راحتی راجع به هر کسی نمینویسم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر