اره، هنوز همون جاست. اصلا انگار هیچ تکونی نخورده، به چی زل زده؟ خط های دیوار های یخ بسته رو دنبال میکنه یا سقفی که هیچ پایانی داره! حس میکنه تو یک فضای نامحصور محدود شده. اسمش چی بود؟ هان! یادم اومد میگفت که قرار بوده اسمش رو بذارن ساسان که البته انگار نشد چون الان محمد صداش میکنن. تفاوت یا بهتر بگم تناقض تو فرهنگ اسم گذاریشون هم کاملا مشهوده. خیلی نگذشته ، هنوزم به خوبی میتونم به یاد بیارم. انگار همین دیروز بود، همین روبرو نشسته بود و چقدر زیبا ساسان رو نگاه میکرد. جوری که دوست داشتم من هم باهاش هم صحبت شوم حرف ها رو گوش نمیکرد یه چیزه دیگه بود که من هنوز نتونستم اسمی روش بذارم. رابطشون خیلی نزدیک تر از اونی بود که فکرشو بتونم بکنم این رو از نگاه های در هم تنیدشون میشد فهمید. ساسان یه آدمی بود که عقاید خاصی داشت. تا قبل از اینکه اون رو ببینه. میگفت دخترها موجوداتی هستند پیچیده در عین حال شگرف که با هدف های ناشناخته سعی در تخریب روحیات پسرها دارند. حرفش عجیب بود. نمیدونستم این حرفا رو بر چه اساسی میزنه؟ چون تا اونجا که من یادم میاد هیچ دوستی از جنس دختر نداشت. یجوری تخریب شاید از ناحیه آشنایان بود! هیچکسی رو به جز اون قبول نداشت. ساسان همیشه میگفت ریحانه تو یه حسی رو توی من زنده میکنی که نمی تونم حرف نزنم. باید به تو بگم. غیر از تو دیگه به کی میتونم بگم؟ چقدر اسمش آشناست. نمیتونم بهش فکر نکنم. محمد خیلی بهش نزدیک بود. اصلا تکاملی در بودنش ایجاد شده بود. محمد میگفت ما تشابه نداریم واقعا اون خودمه. اصلا موجودیه که از درونم نشأت گرفته کسی که بدی هاش هم دوست دارم.
عجب بارونی میاد. یکم جلوتر ساسان وایستاده داره با یکی حرف میزنه. خیلی مضطرب به نظر میاد. داره گریه میکنه یا صورتش به خلطر به بارون خیس شده؟ درست فهمیدم ریحانه ست. محمد داره التماسش میکنه که یه کاری رو نکنه. در باز شد ماشین اومد ریحانه سوار شد. محمد با حسرت مسیر حرکت ماشین رو دنبال کرد.
خیلی خلوته. تقریبا هیچ کسی اونجا نیست. هیچ چیزی نمیتونه سکوت خسته ی ساسان رو درک کنه. بازم تونسته بود با ریحانه خلوت کنه. این دفعه حرف های عجیبی داشت بهش میزد. خودخواه! آدم مگه انقدر خودخواه میشه؟ همش به فکر خودت بودی! همیشه بهت میگفتم شاید تو تنها کسی باشی که میتونه درک کنه این دفعه هم میدونم درک کردی! پس چرا اون موقع رفتی؟ چی داره میگه من که نمیفهمم؟ ریحانه چشماشو بسته بود. موهاش آشفته شده بود. ساسان دستاشو گرفته بود. سرمای دستاش تو صورت رنگ پریده ی محمد میزد. خیلی ساکت بود. ساکت تر از همیشه. ساسان:" فقط یه سؤال ازت دارم چرا این کار رو کردی؟ چرا تنها چیزی که بهم قدرت میداد رو ازم گرفتی!" اشک تو چشمام جمع شده بود. میخواستم منم به حال محمد گریه کنم. صورت ریحانه دیگه خیس بود. البته ریحانه که نمیتونست دیگه پرتوی نگاهشو تقسیم کنه. این ها مروارید هایی بود که از چشمه ی احساسات پسری که تنهایی روش حلقه زده بود بر تراوش میکرد. ساسان به چشم هاش خیره شد.
صدای در اومد. محمد بازم تکون نخورد. "هی!!! کجایی؟!!! الهام هم قبول کرده!" محمد با صورت خیس خطوط متقاطع رو رها کرد. مادر: بازم که داری گریه میکنی؟" پاشو دیگه تموم شد. دیگه نباید به هیچی فکر کنی!" خیلی خوشحال به نظر میومد. دیگه همه ی مشکلات پسرش رو حل کرده بود. محمد لبخند زد. لبخندی که تمام وجودش رو میلرزوند. سعی کرد بفهمونه که این راحش نیست متأسفنه مادر به هیچی جز رهایی فکر نمیکرد و تنها راه حل باقی مانده رو توی این دیده بود. ساسان گریه کرد به حالی که داشت به چیزی که داشت اتفاق میفتاد. با خودش گفت حتی نمیدونن من از چی رنج میکشم!
دم دمای صبح بود. هنوز بیداره. انگار نتونسته بود بخوابه. با من حرف میزد. میگفت مگه من چی کار کردم که هر چیزی که منو به آرامش میرسونه به یک نحوی باید نابود بشه. ناپدید میشه؟! زندگی هم برای نابودی من تا آخرین نفس هام کمر همت بسته. واقعا خسته بود.
هی خواستم بهش بگم اینطوری نیست، اگه قرار بود تنها باشی تا الان این تنهایی تو رو از پا در آورده بود. شاید اونو از دست دادی شاید خیلی چیزا که حقت بوده رو بدست نیاوردی ولی نباید فراموش کنی چیزایی بدست آوردی که تو اون حالت بعید بود حتی بفهمی چنین چیزایی حتی وجود داره؟
حیف که صدای منو نمیشنید!!!!
همون طور که به خودتم گفتم اگه راوی هم جز اون چند شخصیت بود خیلی جالب تر میشد
پاسخ دادنحذفولی در کل خیلی قشنگ بود