چهارشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۹
سیاه و سفید
چه باروني مياد. چترمو آوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشي ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ... ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد ! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش روسری مشكی سرت بود.... ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد . يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي .. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي ....
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
بي نهايت آشفته م كرد. ولي كامنتي به ذهنم نمي رسه
پاسخ دادنحذفاین داستان بر اساس یک واقعیت بود. نوشته ی خودم. با نوشتاری که فقط تو اون زمان و مکان میشد نوشت. جزء اولین نوشته هام بود. شاید این کامنت کمک کنه کامنت بذارید....
پاسخ دادنحذفيه معجون احساساته. چيزي كه فقط تو شرايط خاص مي شه نوشت.
پاسخ دادنحذفمنطقي بخواي يه ذهن خسته است كه داره مي افته رو دور باطل. داره هم چي رو مرور مي كنه.
ولي پشتش انقدر احساس هاي پيچيده هست كه ....
اونکه خودم خدای احساسم. ولی شاید باعث شد که از یک دور باطل خارج بشم با اینکه نزدیک اتفاق باطلی بیفته. شاید همین نوشتن بود که کمک کرد. نمیدونم. ولی تو اون شرایط واقعا بیان احساس در قالب کلمات کار خیلی سختی بود. نمیدونم میخواستم فراموش کنم یا نه ولی این نوشتن باعث یه رهایی، آزاد شدن فکر شد. اما هر چی که بود باعث نشد من اون اتفاق ها و شرایط رو فراموش کنم بلکه باعث آزادی فکرم از اون موضوع شد.
پاسخ دادنحذفشايد منظور من از فراموشي همين بود
پاسخ دادنحذفولي من هم تو شرايط مشابه بودم. اين اون فراموشي نيست. بي شباهت نيست، ولي اون نيست.
كي اينو نوشتي؟
تو شرایط مشابه؟ مطمئنی؟ نمیدونم ولی حس من اون بود... چرا پرسیدی کی نوشتم؟ نمیدونم فکر کنم بعد از اینکه نظر دادیو زیاد نگذشته بود.
پاسخ دادنحذفنه! منظورم متن اصلي بود.
پاسخ دادنحذفزمان نوشتن نسبت به زمان توليد احساس نشون مي ده كه دليل اين نوشته چيه. منطق، يه انفجار احساسي، يا...
متن اصلی پیارسال نوشته شد. همون موقع هم اتفاق افتاد. حالا چیه احساس؟ یا منطق؟ این متن یک نوشته ی کاملا احساسی بر اساس منطقه. شما یه چیزی رو خیلی دریغ میکنی هااا!!!!
پاسخ دادنحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفمنطق نيست. احساسه. احساساته قويي كه خودت هم معني شونو نمي فهميدي.
پاسخ دادنحذفولي در كل زيباست. حس قويي به آدم منتقل مي كنه
یعنی چی خودتم معنیش رو نمی فهمیدی؟ دست شما درد نکنه. از روی نفهمی هم مگه میشه اینجوری نوشت. اشکال نداره همون که حس رو منتقل میکنه کافیه! ولی این رسم سخنرانی نیست ها!!!
پاسخ دادنحذف:D منظورم اين بود كه اون حس ها برات گنگ بوده.
پاسخ دادنحذف